-
۳۱۷
چهارشنبه 5 بهمن 1401 11:02
دلم میخواد برم دوباره کنکور بدم پزشکی یا روانشناسی !! به لادن که گفتم یه نگاه کجی بهم کرد که یعنی سکوت کن
-
۳۱۶
شنبه 1 بهمن 1401 11:44
به طرز عجیبی امروز دارم گیج بازی در میارم کارها رو میکنما اما روال نیستم انگار بار اولمه یه مشکل مالی پیش اومده بود یه مبلغی پرداخت شده بود اما لحاظ نشده بود دیگه رفتم حسابداری درستش کردم خدا بخیر کنه نزدیک بود یه خرابکاری هم بشه از جانب من هی به خودم میگم سارا حواستو بده به کار یه جوری انگار دلم میخواد لم بدم تو...
-
۳۱۵
چهارشنبه 28 دی 1401 14:07
امروز یه سری اپدیت داد گوشی من که چون رو اتوماتیک هست خودش اپ شد امااااااا اقاااااا دیگه هوم پیجش بالا نمیومد هییییچ اپلیکیشنی را دیگه نداشتم قشنگ یه صفحه کهکشانی سورمه ای بنفش ( بک گراند گوشیم ) فقط نمایان میشد بدون هیییییچ علائم حیاتی دیگه ای .....اقا یهو چتو شد که ایطو شد ستینگش کجا رفت اپدیته چی بود چرا همچین شد...
-
۳۱۴
یکشنبه 25 دی 1401 12:12
روزی روزگاری من: مثلا یه روزی توی اینده توی روزهای پیری اون وقتی که تازه میخوام جوونی کنم اینجا را باز کنم بخونم و ببینم چکاره بودم تو روزهایی که فکر میکردم جوان هستم .... گاهی به این فکر میکنم صد ساله دیگه سال ۱۵۰۱ یا حتی بیشتر ۱۶۰۱ اگر یهویی یکی گذرش به اینجا افتاد و منو از تو دل تاریخ بیرون کشید و خوند چه فکری...
-
۳۱۳
سهشنبه 20 دی 1401 19:13
سه شنبه ۲۱ دی ماه ۹۵ ساعت ۱۰ صبح : سرمای همه زمستون ها و دی ماه های بعد از رفتنت موندگار شد انگار تو رفتی همه گرماها را با خودت بردی چشماتو بستی و دیگه چشم ما هم هیچ بهاری را ندید بعد از رفتنت ما موندیم و سرماهای دی ماه و بهاری که دیگه نیومد . شب قبلش بهم زنگ زدی و گفتی فردا میای دنبالم .نیومدی ساعت ۸ تماس گرفتن حالت...
-
۳۱۲
سهشنبه 20 دی 1401 12:26
دوست دارم اینجا را تعطیل کنم و احتمالا اینکار را میکنم و دوباره میرم بلاگفا به قول معروف ما بچه اون محل بودیم یه مدت اومدیم اینوری
-
۳۱۱
شنبه 17 دی 1401 10:45
روز ۵ شنبه توی وبلاگ تیلو یه دوستی بهش پیشنهاد داده بود بافتنی تونسی را امتحان کنه ...من نشنیده بودم اسم این مدل بافتنی را وقتی رفتم توی گوگل و دیدم نگمممم که چقدرررر خوشم اومد من که ۵ ۶ ساله کاملا بافتنی را کنار گذاشته بودم و انگیزه ای برای اینکار نداشتم انگار یه حس تازه پیدا کردم خیلی خوشم اومد بنظرم کار هیجان...
-
۳۱۰
سهشنبه 13 دی 1401 17:43
هربار کرونا عارض میشه کل سیستم بدن تا یکی دوماه بهم میریزه حتی اگر اون کرونا خفیف و در حد سرماخوردگی معمولی باشه ویروسه عجیبیه خودش خوب میشه هزار و یک عیب درست میکنه عوارضش و گرفتاری بوجود میاره . پسرم و دوستاش توی پارک علم و فناوری یه پروژه ای را به عهده گرفتن بچه جون تو کی انقدر بزرگ شدی سیبیلو ؟ . هیچوقت خدا سیبیلو...
-
۳۰۹
شنبه 10 دی 1401 22:50
ما یه مجتمع تعمیرگاهی داریم که خب برای بابا بوده و الان به ما بچه ها رسیده انحصار وراثت شده مالیات بر ارثش هم کامل پرداخت شده اما سند را جدا نکردیم ... به دلایل مختلف که یکیش مبلغ زیاد مالیاتی بود که برای جداسازی و ۱و نیم دانگ کردن اسناد باید هر کدوم میپرداختیم غیر از مالیات بر ارثی که براش پرداختیم.. ما هم گفتیم خب...
-
۳۰۸
چهارشنبه 30 آذر 1401 12:02
یلدای کهنسال رسیدست ... دیروز بعد از ظهر خواهرم گفت میای بریم جشن یلدای پسرش توی مدرسه منم گفتم اررره عکاس اورده بودن و میز یلدا و یه عالمه پسر بچه های فسقلی اهنگ های شب یلدا هم گذاشتن و کلی اونجا مامانا قر دادن با بچه ها یکی دوتا از پسر بچه ها بودن خیلی حرفه ای میرقصیدن بقیه اشونم اون وسط فقط پر پر میزدن
-
۳۰۸
دوشنبه 28 آذر 1401 17:23
دیروز جایی بودم که دبستان پسرانه بود بچه های کوچولوی ۸ ۹ ساله یعنی بگم چه چیزا میگفتن فقط : اولی: اینکه چیزی نیست ما هر هفته چهارشنبه ها که تعطیل میشیم با بابام اینا سوار هواپیما میشیم میریم امریکا خونه خاله ام اینا و جمعه عصر هم برمیگردیم . دومی : پریشب تو کوچه ما جنگ شده بود بعد جلو در خونمون داشتن تیراندازی میکردن...
-
۳۰۷
شنبه 26 آذر 1401 19:29
الایزا چند روز پیش دانشجوها رو اورده بود ازمایشگاه غربال و تحقیقات که بصورت عملی یه چیزایی را ببینن یه دستگاه الایزا توی ازمایشگاه بود هی رفتن و اومدن و پرسیدن این چیه براشون توضیح دادیم که چیه و چکار میکنه بعد یکیشون گفت خب چرا باهاش کار نمیکنید ؟گفتیم کیت نداریم بخاطر تحریم ها با یه حالت طلبکار و تمسخر میگه خببب...
-
۳۰۶
دوشنبه 21 آذر 1401 21:25
دوشنبه ها بنظرم طولانی ترین و خسته کننده ترین روز هفته هست وقتی من کارم تموم شده و خونه هستم فرزند محترم هنوز دانشگاه هست و حدود ۶ عصر میرسه خونه ... غروب وقتی رسید خونه رفت دوش گرفت از اتفاقات دانشگاه گفت براش شام گرم کردم خورد لباس های شسته شده رو اویزان کردم و لیوان چای را گذاشتم روی میز و سری به موبایل زدم که...
-
۳۰۵
سهشنبه 15 آذر 1401 16:50
باران میبارد به لطافت گل و به زیبایی پر پروانه ها امروز برگشتنی هی توی اون بارون و هوای سرد "ها " کردم تا یادم نره پاییزه از بس که امسال پاییز نبود ( نخندین چون برای من علامت هوای سرد ها کردن و بخار شدن هوا هست) . کارگرای ساختمون در حال ساخت روبروی خونمون بخاطر سردی هوا اتش روشن کرده بود توی طبقه سوم ساختمون...
-
۳۰۴
سهشنبه 10 آبان 1401 16:57
یه بیماری ای وجود داره (البته در من ) اینجوریه که میرم میوه بخرم اوناییکه جمع و جور هستن را برمیدارم که مثلا اگر خواستم سیب و نارنگی هر دو را بخورم کوچولو باشن بزرگ نباشن بعد وقتی میخوام بردارم بخورم میگردم توی سبد میوه اوناییکه از همه بزرگترن را برمیدارم حتی اگه فقط یه اینچ بزرگتر باشن امیدوار به درمان نیستم چون صعب...
-
۳۰۳
یکشنبه 8 آبان 1401 14:45
داشتیم میرفتیم خونه خواهر کوچیکه به خاطر ترافیکی که هر چند روان بود و سنگین نبود ما هم اروم میرفتیم یه پرشیا با بوق ممتد و بلند میخواست که ما از سرراهش کنار بریم و بهش راه بدیم بدجوری دستشو گذاشته بود روی بوق خواهرم راننده بود در حالیکه داشتیم شاخ در میاوردیم که اخه تو این ترافیک این بوق چیه و این سرعت چیه نکنه کسیکه...
-
۳۰۲
چهارشنبه 4 آبان 1401 23:12
شیراز زیبای من شیراز مهربان من شیراز بیگناه من شیراز من شیراز من شیراز من . ثبت شود به تاریخ تلخ حادثه شاهچراغ
-
۳۰۱
شنبه 30 مهر 1401 21:09
امروز بچه های ورثه یه عکس گذاشتن تو گروه عکسی که ناسا منتشر کرده از ستونهای افرینش یعنی بگم چقدرررر قشنگ و البته ترسناک بود بعد خلاصه حرف افتاد تو گروه و هر کس چیزی گفت رسید به گناه و جهنم و بهشت و این چیزا که دختر عمه یه حرفی زد که اگر خدا منو برای هر چیزی ببخشه بخاطر خندیدن به این حرف دختر عمه نمیبخشه دختر عمه...
-
۳۰۰
چهارشنبه 27 مهر 1401 13:19
یه جایی از فیلم تیک آف فائز میگه: دلوم میخاد برم سرد خونه وزیری کارگراش نَفَمَن در روم قُلف کنن، یخ بزنم اوقت بعد هف سال یکی بیاد در روم وا کنه بگه بیو، حالو برو ادامه بده...
-
۲۹۹
دوشنبه 25 مهر 1401 21:29
اصلا نفهمیدم چی شد موقع اشپزی سه تا از انگشتهامو بریدم به ترتیب عمیق نسبتا عمیق و نسبتا سطحی حالا مگه خونش بند میومد اوضاعی بودا چاقو بزرگ بود و گوشت نیمه منجمد اومدم تیکه های کوچکتر کنم سه تا انگشتم موند زیر چاقو و با فشار دستم قشنگ نزدیک بود انگشتم قطع بشه و بدین ترتیب مجروح گشتم
-
۲۹۸
سهشنبه 19 مهر 1401 15:03
یکی از بچه های طرحی روی صندلی ازمایشگاه نشسته بود و مشغول کاراش بود که یهو هممون با صدای جیغ و بعدم صدای افتادن و اینا به سرعت برگشتیم اون طرفی که صدا میومد با دیدن اون صحنه ای که جلو چشمامون بود داشتیم شاخ درمیاوردیم همکارطرحیمون از روی صندلی از پشت افتاده بود روی زمین و صندلی هم افتاده بود و وسایلش ریخته بود رو زمین...
-
۲۹۷
جمعه 8 مهر 1401 13:42
اصلا دلم نمیخواد هیچ دورهمی و مهمونی برم من اصلا از این چیزا خوشم نمیاد دوست دارم تو خونه باشم من ادم شلوغی و مهمونی اونم با فاصله های کم نیستم دست خودم نیست از رفت و امدی که اختیارش دست من نیست خوشم نمیاد از غر زدن و قیافه گرفتن کسیکه فقط با اون ناچارم برم مهمونی بدم میاد از حس اجبار برای انجام کاری بدم میاد ایکاش...
-
۲۹۶
یکشنبه 3 مهر 1401 16:53
انگار ادم ها هر چی سنشون بالاتر میره خیلی محتاط تر و خیلی خیلی ترسو تر میشن و همین باعث میشه دست به کارای بچگانه بزنن کارایی که باعث حرص خوردن و حتی عصبی شدن بقیه میشه ....الان حدود میشه گفت تقریبا ۱ ساله که ما گرفتار یه همچین رفتاری از پدررضا هستیم از طرفی بزرگتر هستن و نمیشه بهشون چیزی گفت از طرفی اعصاب همه رو خرد...
-
۲۹۵
یکشنبه 27 شهریور 1401 20:01
بهم میگه یک ساله یه پیج زده فقط سه نفر را فالو کرده نه پست میزاره نه چیز دیگه ای فالو میکنه پیج هایی که فالو کرده کرده ایناست یه پیج ورزشی و حرکات ورزشی پیج یه اقای دکتر روانشناس پیج یه اقای اموزش دهنده شیرینی . میگم حالا چرا فقط این سه تا چه ربطی دارن بهم .... میگه شیرینی هایی که درست میکنم و میخورم باید چطوری اب کنم...
-
۲۹۴
دوشنبه 21 شهریور 1401 00:42
یه حرفای کوچولو کوچولویی هست که وقتی نمیتونم بگم اونا رو کلافه ام میکنن مثلا دخترخاله پیام داده بیا روی وسایل آیین پسرش برچسب اسم بزنیم اخه امسال میره پیش دبستانی یعنی واقعا موندم بیکارتر از من پیدا نکرده؟؟؟ یعنی اینکار انقدر سخته؟؟؟ یه برچسبه دیگه خب خودت کاراتو بکن دیگه دختر اونوقت حالا چرا من ؟؟؟ یکی دو روز پیش...
-
۲۹۳
پنجشنبه 17 شهریور 1401 10:47
ای داستان بانک و کارت حقوق یکی دو روز پیش یکی از همکاران رفت بانکی که حقوقا را واریز میکنن که کارت حقوقشو بگیره چون اخیرا بانک را دانشکده تغییر داده بعد رفت اونجا بهش گفتن کلا اینجا شما پرونده نداری و شخصی با نام و نشان شما نداریم !!!!!!! میگه شاخ دراوردم بهش گفتم اقا اگر من اینجا کلا نیستم پس چجوری اس ام اس واریز...
-
۲۹۲
یکشنبه 13 شهریور 1401 18:57
روز جمعه وسط مراسم یه داستانی پیش اومد من و خواهرا و دخترخاله و یکی دوتا از اقوام که اونجا بودیم به شدت خندمون گرفته بود خدا روشکر ماسک داشتیم موقع تشییع یکی دیگه از اموات کسی که زیر تابوت را گرفته بود و جلو بود از عمق جانش فریاد میزد بگو لااله الی الله نه اینجور بلند و محکما انگار که اومده بود دعوا با گفتن این حرفه...
-
۲۹۱
شنبه 12 شهریور 1401 14:15
دیروز دختر خاله دوتا بچه هاشو اورده بود با خودش چون هوا گرم و جایی برای نشستن نبود خسته شده بودن به یکیشون که دیگه داشت غرغرش به گریه و بیتابی تبدیل میشد گفتم آیین میخوای بغلت کنم(۵ ساله و خیلی ریزه میزه هستش) گفت اره وقتی بغلش کردم بهم گفت خاله تو هم بچه داری؟ گفتم آره منم یه پسر دارم میخوای عکسشو نشونت بدم ؟ وقتی...
-
۲۹۰
پنجشنبه 10 شهریور 1401 21:46
امروز لادن این رو فرستاده : عکس از نوت گوشیش شامل نوشته های زیر جمشیدیه .پیلوت .مخفیگاه .پریسا .لتیان .نبات .یک کیلو بیست و یک گرم و بعد هم این پیام رو: وای سارا یه چی بگم بخندی .اسم فیلمها که گفتی تو نت گوشیم نوشتم معمولا خریدا و چیزایی که لازم دارم مینویسم .امروز باز کردم یه چی بنویسم هر چی فکر کردم اینا چیه یادم...
-
۲۸۹
یکشنبه 6 شهریور 1401 22:51
شهریور را دوست دارم از بچگی دوسش داشتم ماه مسافرتهای تابستانه خونه پدری بود شهریور؛ از شیراز تا مشهد وتبریز و استارا با ماشین شخصی بابا ما رو هر سال میبرد سفر شهرها و روستاها و حتی مرز جاییکه ما مرزبانها را میدیدم توی برجکهای نگهبانی شهر استارا گذشتن از کنار خط ساحلی و دیدن دریا در امتداد سفر بازار تبریز و اون زبان...