-
۲۷
سهشنبه 22 بهمن 1398 13:08
ماجرای این عکس: ازمایشگاه میکروب شناسی دانشگاه یک پلیت کشت باکتری گلو درد وحشتناک پنیسیلین تجویز استاد محترم . این همکاری رو اصلا دوست نداشتم نه استادشو نه ازمایشگاهشو نه هیچ چیزشو...همش مریض بودم ...توبه نمودیم من بعد با این استاد همکاری بنماییم ...... ...... ......
-
۲۶
سهشنبه 15 بهمن 1398 22:58
فردا روز ثبت نام کنکوره اولین ثبت نام خودمو کاملا یادمه اونوقتا دستی بود و باید از پست مرکزی میگرفتیم . یهویی ازکار که برمیگشتم خودمو جلو خونه مامان اینا دیدم که دستم رو زنگ بود و ته دلم قند اب میشد تصادفا اون دوتا خواهر دیگه هم بودن با بچه هاشون و خواهرسومی با یه جعبه شیرینی سوسیسی مورد علاقه من اومد خونه از سرکارش و...
-
۲۵
پنجشنبه 10 بهمن 1398 13:24
طی یک حرکت یهویی خلاف بی حوصلگی ها بی انگیزه گی ها نگرانی ها کار داشتن ها ترتیب یه دورهمی ساده به صرف عصرانه از نوع زنانه با ورثه مرحوم اق بزرگو (دختر عموها و زن عموها به اضافه یه دونه دختر عمه و یک دونه عمه جانم) را دادیم استقبال بی نظیری شد گفتم از ۲ و نیم بیاید که بیشتر با هم باشیم لباس خونه هاتونم بیارید گل و...
-
۲۴
چهارشنبه 9 بهمن 1398 13:23
میدونم احمقانه ست ..خنده داره ..میدونم ..خوب میدونم نباید و نمیشه که دوباره بشه اینا رو خوب میدونم ... اما خیلی وقتا دلم هوایی میشه ..پر میکشه ..گوشی رو میگیرم دستم دلم میخواد هزارتا بوسه هزارتا قلب بفرستم براش دلم میخواد با بلندترین صدا بهش بگم عاشقشم دوستش دارم دلم میخواد اغوشش رو نگاهش رو دستای گرمش رو ..نفس هاشو...
-
۲۳
سهشنبه 8 بهمن 1398 14:09
در احوالات این روزها خوبی داشتن پسر بزرگ اینه که وقتی شلوار جینشو نمیخواد دیگه و اون شلوار خوب و روبراهه میتونی کوتاهش کنی و برای خودت برش داری سایز پسرم از من کمی بزرگتره ولی خب چون قدش ماشالا بلنده پاهای کشیده ای داره شلوارش تقریبا اندازه منه فقط طولی فاصله زیادی داره بازم حرف هست اضافه میشه الان باید برم... ساعت ۷...
-
۲۲
دوشنبه 7 بهمن 1398 21:06
صدای منو از شیراز میشنوید: از سرکار که برگشتم هنوز در خونه رو کامل نبسته بودم که زمین و زمان با قدرت زیادی شروع به لرزیدن کرد طوریکه ظرفها ریخت توی سینک ظرفشویی اینه قدی اتاق شکست و لوستر چنان تکونی میخورد که گفتم الان میوفته و من شوک زده و ناباورانه توی چهارچوب در خشکم زده بود و فقط با ضربان بالای قلب و دستانی لرزان...
-
۲۱
پنجشنبه 3 بهمن 1398 00:08
همیشه بیدار میمونم تا ساعتی از شب رو ..وقتی به ساعت صفر میرسم یاد اون وقتایی میوفتم که ساعت صفر میشد و به رضا میگفتم تا روز بعد شروع نشده یه آرزو کن وقتی ساعت صفر هست هر ارزویی بکنی براورده میشه یادمه همیشه ارزو میکردم خوشبختیم پایدار باشه و کنار هم باشیم ولی نمیدونم رضا چه ارزویی میکرد ... برفی زده اینجا و خیلی چیزا...
-
۲۰
چهارشنبه 2 بهمن 1398 12:21
بیست امین پست این بلاگ هم میشه ماجرای روزی که شیراز برف میبارد از دیشب برف میزنه اما با ناز و دلنواز میزنه یه جوری نمیزنه که بشینه همچین دلی دل برا خودش میاد اما از ساعت ۱۱ صبح همچین میزنه که نشسته اگر بارون نیاد روش با همکارا هجوم بردیم پشت شیشه ازمایشگاه از توی محوطه دانشکده پیراپزشکی شیراز هتل هما و پارک ازادی...
-
۱۹
سهشنبه 1 بهمن 1398 12:36
دارم به این نتیجه میرسم که از همکاری با استادم توی این پروژه انصراف بدم به شدت اعصابم رو درگیر شده و روی معده ام که شدیدا عصبی هست اثر گذاشته تقریبا از وقتی کار شروع شده شبی نبوده با قرص معده نگذرونم ولی از طرفی هم الان درست وسط کار هستیم و حیفه ...
-
۱۸
سهشنبه 1 بهمن 1398 01:01
اینجا رو باز میکنم که بنویسم از خیلی چیزا خیلی اتفاقات از احساس هام از ترس هام از خوشی هام از نگرانی ها و دلشوره هام از هر چیزی ولی وقتی بازش میکنم ... شاید دلیلش تویی
-
۱۷
چهارشنبه 25 دی 1398 22:23
باید بتونم خودمو کنترل کنم خیلی زیاد منظورم عصبانیت نیست منظورم هیجان زدگی هست احساساتی شدن چیزی که باعث میشه قضاوت کنیم یا قضاوت نابجا کنیم و حرفهای نابجا در مکان و زمان نامناسب به شخص نامناسب بزنیم که باعث اضطراب یا استرس فرد روبرو شود ...سارا عاقل باش خیلی عاقل سکوت از همه چیز بهتره در این موارد اون کوچک هست هنوز و...
-
۱۶
سهشنبه 24 دی 1398 21:36
این ۱۶ امین هست خیلی دلم گرفته خیلی زیاد
-
۱۵
سهشنبه 24 دی 1398 10:12
در گذار از روزها:دی ماه کلا ماه خوبی برای من و ظاهرا برای ایران و این اواخر معلوم شده انگار کلا برای دنیا نیست ..هر چند اینا همش فقط القائات روحی و روانی هست وگرنه تمام ماهها و روزهای خدا زیباست اگر انسان خطاکار و جاه طلب اجازه بده و با تفکرات و اعمالش بد نکنه روزها و ساعتهای خدا رو ..واقعا عجب صبری خدا دارد ...دیماه...
-
۱۴
شنبه 21 دی 1398 22:42
از زندگی درسهای زیادی تا الان گرفتم و حتما درسها و امتحان های بیشتر و سخت تری در راه هست صبور بودن پذیرش واقعیت و مهربانی چیزهایی بودن که تونستم تا الان توی خودم تا حدی تقویتشون کنم اضطراب ترس عصبی بودن متاسفانه گاهی وقتا قضاوت نابجا و یا حتی خودقضاوت و خودخوری صفات نکوهیده ای هستن که باز هم متاسفانه نتونستم هنوز...
-
۱۳
سهشنبه 17 دی 1398 18:23
این پست ۱۳ ام هست اینجا ساعت ۶ و ربع به وقت خونه ما هست روی مبل نشستم و از پنجره تراس به اپارتمان روبرویی نگاه میکنم از اوناست که نمای اون تلفیقی از سنگ با نمای رومی و چراغانی زیر سقف ها هست یه جورایی میدرخشه ادم احساس میکنه توی واحدهای اون اپارتمان زندگی جاری تر و درخشان تره ...میدونم که قطعا این فقط یه حس از راه دور...
-
۱۲
شنبه 14 دی 1398 11:09
امروز یهو رفتم باغ ارم توی بارون اما خیلی ساکت بود دلمان بسیار گرفته چه باور دردناکی شده زندگی
-
۱۱
جمعه 13 دی 1398 11:34
این غم این ضایعه این رفتن دردناک تر از حد تصور هست برای ما بماند به تلخی این روزها ۱۳ دی ماه ۹۸ روز جمعه روز شهادت سردار دلها
-
۱۰
چهارشنبه 11 دی 1398 12:58
رضا تا الان تا همین لحظه بارها و بارها خواسته بدونه من سهم الارثم را چکار کردم با هزار روش خواسته ازم دربیاره ولی خیلی زود متوجه منظورش شدم و پاسش دادم به شوخی و پیامک بی ربط مثلا من متوجه نشدم چی میگی همین الان پیام داده یارانه حمایتی به ما نمیدن گفتن ملک به نامتون هست منکه ملکی ندارم گفتم شاید به نام شما باشه اخه...
-
9
سهشنبه 10 دی 1398 19:27
بعضی شبا زیادی شبن اونقد که دلهره و دلشوره و دلتنگی دنیایهو میریزه تو دل آدمنه میشه بخوابیو نه میشه بیدار بمونی ...!.آقا من الان چند وقته شدیدا دلم باقلوا میخواد یه پیجی هم تو اینستا بود خونگیشو اماده میکرد ولی پرسیدم گفتش ارسال به شیراز نداره ..آخه چراااا
-
۸
دوشنبه 9 دی 1398 10:48
بعضی وقتا هست دلم میخواد بزنم یکی رو بترکونم اما نمیدونم چه کسی پس منصرف میشمامروز الحمدلله بسیار خوب هستم ..خدایا شکرت..پ.ن:اصلا مهم نیست که کی الان کنارشه، اصلا اهمیت نداره که کیو دوست داره و اصلا هم مهم نیست که دیگه منو میخواد یا نمیخواد... فقط و فقط و فقط این برام مهمه که من "دوستش داشتم"!!یه روزی یه...
-
۷
یکشنبه 8 دی 1398 11:47
امروز خدا روشکر بهترم اما هنوز موقع پیاده روی دردخفیفی دارم رفتم رو وزنه درست میگفتن ۳ کیلو وزن از دست دادم وقتی حقوق میگیرم پولها قسمت میشه مثل گوشت نذری انچه باقی میماند بسیار کم هست و مثل الان که تازه امروز ۸ ام ماه هست و حساب ما خالیاستادم پیشنهاد یه همکاری دیگه بهم دادن که ۲ تومن دستمزد داره اگر برنامه به خوبی...
-
۶
شنبه 7 دی 1398 11:35
هفته پیش بخصوص دو سه روز اخر هفته خیلی اذیت شدم کمی بیش از یک سال هست که این قلب سر ناسازگاری با من گذاشته تا دیروز ظهر قفسه سینه ام سنگین بود و دردناک انگار استخوان های سینه ام شکسته باشه دستم تقریبا بی حس بود و نفس کشیدن سخت که نه دردناک بود حالا این وسط درد معده هم اضافه شده بود پشت شونه ام به حدی میسوخت که حسابی...
-
۵
چهارشنبه 4 دی 1398 21:09
نمیدونم چرا اینطوری هستم این یه نوشته خیلی دلی هست خیلی مخصوص سارا هست یه حالی هستم انگار تو لایه های زمان گیر افتادم همش دوست دارم زودتر زمان بگذره کاش میشد برم به ۲۰ سال بعد ..غمگین نیستم دلم گرفته نیست حالمم خوب نیست
-
۴
سهشنبه 3 دی 1398 00:20
فاصله مدرسه پسرم تا خونه پیاده تقریبا ۴۵ دقیقه هست و پسرم هر روز این راه رو تا مدرسه میره البته تا یه جایی را پیاده میره حدود ۱۵ دقیقه و بقیه اش رو با مترو یا اتوبوس میره هر روز ساعت یک ربع به ۶ صبح توی اون تاریکی اول صبح با اون سرمای زیر صفر و منفی کوچه های خیلی خلوت با تمام وجودم و با تک تک سلولای بدنم آرزو میکنم که...
-
۳
شنبه 30 آذر 1398 11:22
به نام خدا شنبه خود را چگونه آغاز کردید؟در درمانگاه سپهر با یک فرزند بیمار امتحان شیمی دار که بخاطر شدت جراحات نتونست بره امتحانشم بده دیشب تا صبح نخوابید و نه خوابیدم انقدر که حالش بد بود توی ۱۳ سال مدرسه رفتنش و ۱۰ سال کلاس زبان رفتنش اولین باره که بخاطر بیماری امتحان اونم پایان ترم رو از دست میده کلا غیبت نمیکنه
-
۲
پنجشنبه 28 آذر 1398 22:58
امشب اینو مینویسم شاید سالها بعد که بچه هامون بزرگتر عاقل تر و پخته تر شدن از خوندن این پست یه لبخند خاطرات گونه بزنم یا یه لبخند پهن مادرانه ...امروز متوجه شدم پسرم چقدر بزرگ شده دختر عمه اش مبینا هم همینطور محمد و مبینا ۳ سال با هم اختلاف سنی دارم نگاههاشون به هم عکس هاشون دلبری کردن های مبینا نگاههای شرمگین محمد...
-
1
شنبه 23 آذر 1398 13:37
به نام خدا