-
۶
شنبه 7 دی 1398 11:35
هفته پیش بخصوص دو سه روز اخر هفته خیلی اذیت شدم کمی بیش از یک سال هست که این قلب سر ناسازگاری با من گذاشته تا دیروز ظهر قفسه سینه ام سنگین بود و دردناک انگار استخوان های سینه ام شکسته باشه دستم تقریبا بی حس بود و نفس کشیدن سخت که نه دردناک بود حالا این وسط درد معده هم اضافه شده بود پشت شونه ام به حدی میسوخت که حسابی...
-
۵
چهارشنبه 4 دی 1398 21:09
نمیدونم چرا اینطوری هستم این یه نوشته خیلی دلی هست خیلی مخصوص سارا هست یه حالی هستم انگار تو لایه های زمان گیر افتادم همش دوست دارم زودتر زمان بگذره کاش میشد برم به ۲۰ سال بعد ..غمگین نیستم دلم گرفته نیست حالمم خوب نیست
-
۴
سهشنبه 3 دی 1398 00:20
فاصله مدرسه پسرم تا خونه پیاده تقریبا ۴۵ دقیقه هست و پسرم هر روز این راه رو تا مدرسه میره البته تا یه جایی را پیاده میره حدود ۱۵ دقیقه و بقیه اش رو با مترو یا اتوبوس میره هر روز ساعت یک ربع به ۶ صبح توی اون تاریکی اول صبح با اون سرمای زیر صفر و منفی کوچه های خیلی خلوت با تمام وجودم و با تک تک سلولای بدنم آرزو میکنم که...
-
۳
شنبه 30 آذر 1398 11:22
به نام خدا شنبه خود را چگونه آغاز کردید؟در درمانگاه سپهر با یک فرزند بیمار امتحان شیمی دار که بخاطر شدت جراحات نتونست بره امتحانشم بده دیشب تا صبح نخوابید و نه خوابیدم انقدر که حالش بد بود توی ۱۳ سال مدرسه رفتنش و ۱۰ سال کلاس زبان رفتنش اولین باره که بخاطر بیماری امتحان اونم پایان ترم رو از دست میده کلا غیبت نمیکنه
-
۲
پنجشنبه 28 آذر 1398 22:58
امشب اینو مینویسم شاید سالها بعد که بچه هامون بزرگتر عاقل تر و پخته تر شدن از خوندن این پست یه لبخند خاطرات گونه بزنم یا یه لبخند پهن مادرانه ...امروز متوجه شدم پسرم چقدر بزرگ شده دختر عمه اش مبینا هم همینطور محمد و مبینا ۳ سال با هم اختلاف سنی دارم نگاههاشون به هم عکس هاشون دلبری کردن های مبینا نگاههای شرمگین محمد...
-
1
شنبه 23 آذر 1398 13:37
به نام خدا