-
۵۷
دوشنبه 15 اردیبهشت 1399 15:08
امروز روز شیراز هست اخه این روا هست هوا انقدر خوووب آسمون آبی درخشان روز شیراز باشه!! نری پیاده روی؟؟ نری حافظیه سعدی ارم جهان نما ؟؟؟؟ انقدر هوا خوبه که جون میده برای هر کاری حتی سرقت مسلحانه از بانک مرکزی در این حد هوا خوبه ها
-
۵۶
چهارشنبه 10 اردیبهشت 1399 18:50
باران میبارد در اردیبهشت شیراز باران میبارد باران بسیار تند میبارد در کل هوا آش رشته ای شده شدیددددد
-
۵۵
چهارشنبه 10 اردیبهشت 1399 12:16
دیشب توی خواب میدیم کسی با چکش میکوبه توی گیجگاه سرم از درد این کوبیدن بیدار شدم و چنان سردردی داشتم روزها میگذرن یه کتاب تست برای پسرم از پست سفارش داده بودم دقیقا ۳۰ فروردین اما تا دیروز نرسیده بود منم ایمیل زدم به سازمان سنجش که چرا کتاب تا حالا نرسیده(از سازمان سنجش گرفتم کتاب رو) و فکر نمیکردم اصلا جواب بدن هم...
-
۵۴
دوشنبه 1 اردیبهشت 1399 19:01
سه تا جریان به موازات هم دارن پیش میان که ناجور اعصاب و روان منو بهم ریخته و لحظه ای نیست که بهش فکر نکنم ۱: کنکور پسرم ۲:قبول شدن احتمالیش تو شهر دیگه ای که این یکی از همه بیشتر فکرمو مشغول کرده ۳: حج تمتع امسال مادر و خواهرم که اول مرداد میشه تقریبا و با این وضعیت بیماری کرونا ... و برای همش فقط باید صبر کرد و منتظر...
-
۵۳
دوشنبه 11 فروردین 1399 22:06
خواهرم یک اپلیکشن فروش سبزیجات و میوه و خشکبار بهم معرفی کرد فریشو اسمش هست مخصوص شهر شیراز انلاین سفارش میگیره و قیمتهاش خیلی مناسبه و خیلی دقیق و سر وقت و اجناس درجه یک میاره در خونه منم که خب عاشق اینجور اپ ها هستم اولین خریدم رو برای امتحان انجام دادم قارچ ۲کیلو ؛هویج۲کیلو ؛لوبیا سبز ۳کیلو؛کرفس۲ کیلو؛ گوجه...
-
۵۲
یکشنبه 10 فروردین 1399 21:08
ثبت شود به تاریخ و ساعت امروز چنان باران میبارد چنان رعد میغرد چنان برق میزند خدایا پناه برتو و بزرگی تو و قدرت بی منتهای تو
-
۵۱
شنبه 9 فروردین 1399 23:28
ما آدمها بهم وابسته و پیوسته هستیم مثل دونه های زنجیر همه آدمها همه جای دنیا روی کره زمین بهم گره خوردن و این سال و این تاریخ غم انگیزترین تاریخ سالهای اخیر هست تنهایی های اجباری حبس های خانگی اجباری تمام پندارهای انسانی زیر سوال رفتن کلماتی مثل جمعیت جمع بودن کنار هم بودن دوستی دشمنی فقط در صورتی معنا دارن که انسانها...
-
سوم عید ۹۹
یکشنبه 3 فروردین 1399 18:47
امروز سوم عید سنه ۹۹ شمسی روز ۳۲ ام قرنطینه هستیم و پکیج خونه ما خراب شد زنگ زدیم به نمایندگی و خوشبختانه نیم ساعت بعد تعمیرکار فرستادن و اون ۴۰۰ تومنی که توی گلوی پکیج گیر کرده بود و دراوردن و درست شد الحمدلله بعد از ان ضدعفونی و ضدعفونی و ضدعفونی باشد که کرونا نگیریم ۵ و ۶ و۷ ام به دانشگاه میرویم و بعد دوباره تعطیل...
-
۵۰
یکشنبه 25 اسفند 1398 13:04
توی گروه ورثه مرحوم آق بزرگو هر شب برای هم سلفی میفرستیم و هر شب اشاره میکنیم که مواظب سایر لپ هاتون باشید بزرگ نشه عاشق فیلم هندی هستم مخصوصا رقصاشون کلت ۴۵ رو دوباره خوندم و اشراف زاده رو و هربار جذاب تره برام کتاب صوتی من ملاله هستم خیلی جالبه ولی فقط جالبه بنظرم من زنده ام خانم معصومه آباد بسیار بهتر از من ملاله...
-
۴۹
شنبه 24 اسفند 1398 13:00
مادرشوهر از طبقه پایین زنگ زدن احوال پرسی کردن(چقدر زشته برای من بجای اینکه من زنگ بزنم ایشون تماس گرفتن خجالت داره سارا) کلی احوال پرسی و اینا و اینکه هر چی لازم داری لیست کن میگم بچه ها (برادرشوهرا) برات بگیرن خب خدا رو شکر چیزی لازم نداشتم ولی قول گرفت که حتما چیزی خواستم بگم و خودم نرم خرید من میخواستم خداحافظی...
-
۴۸
جمعه 23 اسفند 1398 19:42
باید کسی در آغوشم میکشید، باید کسی آرامم میکرد. من قوی بودم اما دردها از من قویتر شدهبودند، من جسور بودم اما روزگار از من جسورتر شده بود، سیل اندوه را به سمتم روانه میکرد و میخواست بایستم و قوی باشم، اما دوام آوردن و ایستادگی در نهایت اندوه محال بود! من باید تنهی درختی را محکم میگرفتم تا دوام بیاورم، و حوالی...
-
۴۷
پنجشنبه 22 اسفند 1398 16:38
باید یه چیزایی رو بنویسم که نمیدونم نوشتنشون درسته یا نه پس فعلا درباره اش نمینویسم دلم نمیخواد اتفاق بیوفته اما میوفته و من دارم از نگرانی میمیرم نمیتونم فعلا توضیح بدم چه اتفاقی تا اخر مرداد که درباره اش بنویسم نمیدونم شاید اگر شرایط جور دیگه ای بود اینهمه نگران نبودم به قول ماشیرازیا : عامو حالو ای موقه وقتش بود؟...
-
۴۶
چهارشنبه 21 اسفند 1398 09:48
چشمهایش نویسنده: بزرگ علوی خیلی کتاب قشنگیه .... چشمهایم اثر: هوای بهار و میکروسکپ ازمایشگاه اصلا جالب نیست طرفشم نرید .... پ.ن: آخرین قسط رو امروز دادم و تاااامااااام بدهی تسویه شد و خلاص
-
۴۵
سهشنبه 20 اسفند 1398 19:29
رییس بزرگ کاهن اعظم امپراطور والا مقام استاد گرانقدر امروز عیدی دادن بهمون همینقدر پاچه خوار یه همکار توی ازمایشگاه غربال داریم در امور وسایل برقی بسیار فراموشکار هست اینطوری که سالی یکی دوتا اتو میسوزونه و اینکه حالا داره با دقت چارت ها را میشماره و نمونه ها رو چک میکنه ها کافیه که بهش بگی فلانی همسرت اومد دنبالت برو...
-
۴۴
چهارشنبه 14 اسفند 1398 21:18
اُف بر دستی که بی موقع وارد کیف پول شود و خرج الکی بنماید علی الخصوص دم عید (سارا علیه الرحمه) اخه مگه مجبوری دختر جان چیزی رو بخری که نیاز نداری بعد خودت بری روی اعصاب خودت که چرا اینو خریدم .. نکن اینکارا رو طبق لیست ماهانه برو جلو باشد که پند گیری .. ۱۲۰ تومنم ۱۲۰ تومنه اونم الان
-
۴۳
سهشنبه 13 اسفند 1398 22:34
هیچ چیز به اندازه آیه های قران آرامشبخش نیست قلبها رو آروم میکنه و ذهن رو از تلاطم باز میداره یاد خدا باعث ارامش قلبهاست خدای مهربانم عزیز دلم به همه مردم دنیا کمک کن تو قدرتمند مطلق هستی
-
۴۲
سهشنبه 13 اسفند 1398 13:27
به دعوت دوست مهربان و شادم تیلو جانم چالش لبخند رو شرکت کردم ممنونم ازت تیلو جان
-
۴۱
دوشنبه 12 اسفند 1398 23:37
گذری بر چند خاطره سالها پیش : چند سال پیش توی دانشکده ; کنار در زیر درختهای توت یک ابخوری بود برای دانشجویان کنار ابخوری مدتها بود یک لوله بسیار بزرگ سیاه بود که دقیقا کنارش بود و کارمندان و دانشجویان دانشکده هم که از اون ابخوری اب میخوردیم و گاهی هم بچه ها سربه سر هم میزاشتن زیر همون درختها و حتی اونجا مینشستن ناهار...
-
۴۰
یکشنبه 11 اسفند 1398 16:51
عاااقااا من امروز تا حدود ساعت ۱۰ دقیقه به ۲ ظهر حالم خوب بودا توی محل کار رفتم واسه خودم یه چای سبز اوردم احساس سرگیجه کمی داشتم ولی روی صندلی که نشستم حس کردم گلوم کیپ شدو زبانم سنگین شد انگار خواب رفته بود زبانم به شدت ضعف کردم مزه تلخی توی دهانم پیچید و تا اومدم از جام بلند بشم سرم گیج رفت و دوزانو خوردم زمین و...
-
۳۹
شنبه 10 اسفند 1398 09:12
جالبه که عدد پست با سن من یکی شده در این تاریخ : اونروز ۴ شنبه بود هوا سرد بود و من دختری ۱۹ ساله بودم موهایی قهوه ای بلند تا گودی کمر و فر داشتم بابا اجازه نمیداد کوتاهشون کنم گاهی صدام میزد ثریای من اخه اسم مادرش ثریا بود و موهای من درست مثل ثریاش بود همیشه برام میخوند : هزار تا گل پیدا میشه تو دنیا اما یکیش سارای...
-
۳۸
چهارشنبه 7 اسفند 1398 19:29
هتل ه ..روبروی محل کار ما هست بیمارستان ع.. هم چسبیده به ما پارک ازادی هم روبرومون هست یعنی ما هر روز کانون کرونا در شیراز خدمت بشریت هستیم بیمارستان ع ..رو قرنطینه کرونا کردن برای بستری هتل معروف و مشهور مذکور هم دیروز جلو چشمای ما یه اتوبوس بزرگگگ مسافر چشم بادومی پذیرش کرد اینو باید کجای دلمون بزاریم ایا حقشه برم...
-
۳۷
سهشنبه 6 اسفند 1398 19:17
-
۳۶
دوشنبه 5 اسفند 1398 19:31
مدرسه کلاس ها رو انلاین کرده این هفته .. .... به مادرشوهر میگم مامان جان این اسپندی که مدتیه میسوزونید من به شدت بهش حساسیت دارم از اولش که بوش میپیچه تو ساختمون من چشمام میسوزه و اشک میریزم و خارش پوست و عطسه .اگر میشه عوضش کنید لطفا یا تو حیاط بسوزونیدش..میگن سارا ما نمیسوزونیم که نازنین(جاری اخری ) میسوزونه اخه...
-
۳۵
یکشنبه 4 اسفند 1398 12:10
۱:دیروز برگشتنی میوه خریدم برای خونه یه خانمه بهم گفتش : نخرید تروخدا میوه و سبزی حالا چجوری و با چی میخواید اینا رو بشورید که کرونا نگیرید... ۲:توی درمانگاه صف تزریقات بسیار شلوغ بود یه اقایی شروع کرد به داد و بیداد که من تست پنیسیلین نمیزنم وقتمو نگیرید باید زودتر برم حالا چون کرونا اومده لابد تست پنی سیلین میزنن.....
-
۳۴
شنبه 3 اسفند 1398 18:41
-
۳۲
چهارشنبه 30 بهمن 1398 10:59
حقوق که میگیرم: دقیقا مثل گوشت قربونی تقسیم میشه بین قسط ها و بدهکاری ها و مخارج و اینا و تهش هیچی نمیمونه اگررررر تازه کم نیاد از پارسال تا حالا میخوام یه چیزای خیلی باحال بخرم برای خودم اما پولش جور نمیشه اصلا دو سه رنگ پارچه نخی خنک برای تونیک و شلوار گشاد برای تابستون و عید دو رنگ رژلب و یک عدد ریمل تازه یه دستگاه...
-
۳۱
سهشنبه 29 بهمن 1398 20:22
روز جمعه اول هر ماه پسرم و دوتا دوستش میان خونه ما بخاطر کلاس انلاین فیزیک و خب چون از صبح هستن تا حدودای ۷ عصر من میرم خونه مادرم تا اونها راحتتر باشن (بچه های خیلی خوبین) هر بار یا خودم ناهار میپختم یا از بیرون میگرفتم براشون اینبار گفتن خودمون اشپزی میکنیم خدا بخیر کنه اشپزخونم رو نترکونن ماکارونی میخوان بپزن دوست...
-
۳۰
دوشنبه 28 بهمن 1398 21:15
یه دختر عمو دارم غزل نامی (دخترِعموی اخرم وحید ) از پسر خودم یک سال کوچکتره امروز پیام داده سارا جون میشه بیام پیشت بهم زیست شناسی درس بدی گفتم باشه ساعت ۵ و ۶ عصر بیا اومده کتابشو اورده اصلا من هنگگگ من نابود من چشما گرررد دهان باز اینا چیه تو این کتاب زیست شناسی تجربی ؟؟؟؟ چرا اصطلاحات علمی رو معادل سازی فارسی کردن...
-
۲۹
یکشنبه 27 بهمن 1398 11:05
-
۲۸
شنبه 26 بهمن 1398 17:55
توی گروه ورثه مرحوم اق بزرگو مرقوم فرمودند : -:معلوم نیست هوا با خودش چند چنده نه به هفته پیش انقدر سرد نه به الان!!! مهسا (یکی از دوقلوها) : نوشته اره بخدا گاهی گرم گاهی سرد گاهی دو نفره گاهی تک نفره گاهی وانتی!!! -:وانتی دیگه چجورشه؟؟؟ مهسا: گروهی...به هوای گروهی میگویند وانتی .... پ.ن: امروز خیلی بهترم روز ۵ شنبه...