جالبه که عدد پست با سن من یکی شده در این تاریخ :
اونروز ۴ شنبه بود هوا سرد بود و من دختری ۱۹ ساله بودم موهایی قهوه ای بلند تا گودی کمر و فر داشتم بابا اجازه نمیداد کوتاهشون کنم گاهی صدام میزد ثریای من اخه اسم مادرش ثریا بود و موهای من درست مثل ثریاش بود همیشه برام میخوند : هزار تا گل پیدا میشه تو دنیا اما یکیش سارای من نمیشه ... بزرگترین نوه در خانواده مادری و همچنین پدری بودم و هستم اونروز چهارشنبه من لباس سپید ارزوهایم را پوشیدم و دست در دست مردی ۲۹ ساله گذاشتم که چشمانی درخشان و زیبا و دستانی گرم داشت..از ان روز تا به امروز مانده ام حتی با نامرعی شدن اون چشمهای درخشان و دستهای گرم ..
ان روز :
چهارشنبه ۱۰ اسفند ماه ۱۳۷۹ شمسی بود که من ازدواج کردم
باغ عفیف آباد شیراز
مطمئنم یه روزی ، یه جایی، نتیجه ی صبرت رو خواهی دید.
با جوابت به اقای بلاگر، به شدت موافقم!
کاش آدما بتونن چند سالی دیرتر و با تجربه ای بیشتر ازدواج کنن و قبلش حداقل یکی دو سال همو بیشتر بشناسن
با احترام به نظرتون چندان موافق نیستم هر چقدر هم شخص با تجربه ای باشید و مدت نامزدیتون یا دوستیتون طول بکشه تا زیر یک سقف و کنار هم قرار نگیرید شناخت درستی پیدا نمیکنید کما اینکه ما ده سال ابتدایی زندگیمون عالی بود و بعد خودش نخواست و نمیدونم چرا نخواست ..
سرنوشت چه بازی هایی داره!
گاهی دلم میخواد خیلی چیزا دست خوده ما آدمها بود تا هر مدلی دلمون میخواد تغییرش بدیم.
دلت گرم باشه و سلامت باشی ساراثریا
ممنونم