متولد ۱۵ آذر 59

اینجا یک زن مینویسد

متولد ۱۵ آذر 59

اینجا یک زن مینویسد

۲۰۷

روزها میگذرن 

دچار سندروم ننوشتن هستم

هیچ اتفاق هیجان انگیزی هم نیافتاده 

دیشب ساعت ۱۱ و نیم که میخواستم نون برای صبحانه از فریز بزار بیرون متوجه شدم موجودی نون صفر شده تصمیم گرفتم یا کیک بپزم یا نون (تا الان نون را امتحان نکرده بودم) یه دستور ساده و بدون خمیر مایه داشتم که اونو امتحان کردم بنظرم خیلی خوب شد ۶ ۷ تا نون گرد خوشکل پختم و البته کوچولو یعنی اندازه یه بشقاب میوه خوری هر کدوم ....تجربه بامزه ای بود فقط انگار کمی کم نمک شده بود ...


۲۰۶

یک سفرنامه تصویری کوتاه یک روزه 

تصاویری از نوراباد ممسنی 

بوشهر بندر گناوه :

بازار ماهی فروشان گناوه:

و اما عکس آخر احتمالا خیلیاتون میدونید چیه ولی به قول بلاگر اگر تونستید حدس بزنید که چیه !؟

اینم یک سفر یک روزه 

منطقه قرمز بود و اجازه ورود و خروج به استان را نمیدادن ما هم چون منزل دختر عمو اونجا بود تونستیم به اندازه ۲۴ ساعت وارد بشیم و زود خارج بشیم بسیار خلوت بود همه جا

.

.

پ.ن:

من اسم و ادرس و نشون هیچ نوع ماهی ای را بلد نیستم زمان دانشجویی بخاطر رشته ام بلد بودم اما یادم رفته 

.

عکس اخر را حدس بزنید چیه

انگشتان ظریف زنانه ای وارد کادر میشوند

صدای کشیدن کبریتی که قرارست شمعی را روشن کند

موسیقی "تو ای پری کجایی.."

و آیینه ای که روی ترمه مینشیند

نمایی از سفره هفت سین 

و مردی که حافظ میخواند

و چشمش به نگاه زنی می افتد 

که قرارست در آخرین 

سکانس قرن رو به اتمام همبازیش باشد.

ثانیه ها دست به دست میشوند

اعلام سال نو

و ما که یکسال دیگر کهنگی مان را جشن میگیریم

بهار که میشود 

پیرتر میشویم

و دوست داشتنی تر

به گمانم عشق درک همین مفهوم سادست 

امید به زندگی 

در حالیکه خیلی ها را در زمستان جا گذاشته ای

این روزها صدای بچه ها 

بیشتر از هر چیز مرا به وجد میاورد

شاید معنای تولد دوباره همین باشد

که اگر تو پیر شده ای زندگی جریان دارد

...

یادت باشد من هر سال در همین موقع خواهم رویید 

و عطر دستان تو را از بر خواهم کرد....

۲۰۵

امیدوارم سال خوبی باشه

تاریخهایی با شروع ۱۴۰۰ 

ما رسم داریم و این را شگون میدونیم که موقع سال تحویل اش رشته یا شیربرنج بپزیم 

خب قاعدتا پدر و مادر رضا به علت اینکه هم بزرگتر هستن هم از سادات گرانقدر هستن و از همه مهمتر طبقه پایین خونه ما هستن و خب رضا هم که اونجور بنابراین اول به اونها سر میزنیم من با تمام وجودم دوستشون دارم بخصوص مادر رضا رو انقدرکه مظلومه و بی نهایت مهربون و فردا را خونه مادرم میریم که دلم براش پر میزنه ....

امسال هم نشد بریم پیش بابا اخرین بار بهمن ۹۸ بود رفتم نگاه مهربونش و خنده قشنگش را موقع سال تحویل کاملا حس میکردم انگار که کنارم نشسته بود .




۲۰۴

اینجا خانه ما  به وقت شیراز انقدر طوفان و باران شل و گل اومده تمام تراس ما رو گل برداشته بی اندازه همه جا کثیف شده دلم میخواد شلنگ اب بردارم سرتاپای خونه و در و دیوار و وسایل را بشورم چقدرم این طوفان خسارت زده 

تمام پروازها لغو شدن 

جلو ماشین توی خیابون موقع برگشتن از خونه مامان یه درخت رو طوفان انداخت خدا رحم کرد ما جلوتر نبودیم ولی متاسفانه افتاد روی یک ماشین که پارک کرده بود کنار خیابون ....

یعنی عکس از تراس و شیشه ها بزارم عمق فاجعه بیشتر مشخص میشه انقدر دید افقی کم هست که خونه های کوچه روبرو اصلا دیده نمیشن فقط چراغهای نماشون بصورت تار میشه میدید