متولد ۱۵ آذر 59

اینجا یک زن مینویسد

متولد ۱۵ آذر 59

اینجا یک زن مینویسد

۴۵۰

هوا حالا دیگه انقدری خنک شده که بشه بهش گفت پاییزی صبح ها شبها که رسما سرد هستن  

.

همسایه کناری که یک خونه یک طبقه بود خونه اشون را دارن میکنن چند طبقه و چند واحد و نگم که چقدرررر سر و صدا و خاک و اوووف یعنی اصلا یک چیز عجیبی ساعت ۳ نیمه شب با صدای خالی کردن ماسه و چیزهایی که نیاز به حضور ماشین های سنگین هست بغل گوشمون 

.

با گذشت حدود دو هفته از اون حرفهای کذایی دنیا و داداشش توی گروه ورثه و دعوای بچه ها و بایکوت کردن دنیا از طرف هممون دنیا هیچ مطلقا دیگه هیچ حرفی تو گروه نمیزد (صد البته که نه گوشی برای شنیدن حرفاش وجود داشت و نه کسی مشتاق حضورش تو گروه بود ) و یه جورایی قهر حاکم شده بود بین دنیا و بقیه دخترعمو و عمه ها 

خب من دیدم اصلا چقدر بد هست این وضعیت خوشم نمیاد از این قهر و قهربازی تو گروه گفتم بزار یه در باز کنم و یخ را بشکنم  حالا دنیا خواست وارد بشه و تعامل کنه اون دیگه با خودش بنابراین یه پیام کوتاه نوشتم که : دنیا کجایی خبری ازت نیست چند وقته امیدوارم خوب باشی و سرما نخورده باشی(مامانشون سرما خورده بود و اونم پرستاری میکرد از مادرش) 

من اینو نوشتم و گفتم بزار در عین حال که خیلیییییی و به شدت دلخوریم ازش ولی تنها نمونه یه گوشه یه در را باز کنیم  دیگه بقیه اش با خودش و منتظر جواب هم نموندم اماااااااا گویا بقیه هم بدشون نیومد چند دقیقه بعد پیام ها رسید که اررره کجایی و چرا نیستی و .... و دنیا هم جواب داد سلام عزیزانممممم من خوبمممم سرما هم نخوردم ممنون ازتون و بدین ترتیب یخ شکسته شد راستش ما هنوز هم ازش دلخوریم اونم زیاد چون فقط همین رفتار نبوده مدتهاست که حرف ها و کاراش حسابی بچگانه و ننر شده ولی خب هر چند ۳۲ سالشه ولی برای ما بچه اس دیگه  

بدین ترتیب جو گروه عوض شد ...

.

پسر جان دنبال یه کار بصورت دورکاری بود و  تو نست با همکاری یکی از استادهاش جایی را پیدا کنه و چند روزیه مشغول پروژه های کاری هم شده  منم که تا میبینمش در عین حال که قندِدلم اب میشه مرتب میگم یاااادت باشه کنکور دکترا در پیشه  

.


پ.ن: روزگارتون کم دردسر