متولد ۱۵ آذر 59

اینجا یک زن مینویسد

متولد ۱۵ آذر 59

اینجا یک زن مینویسد

۲۷۱

امسال   تونستم دختر خاله ها و پسرخاله  رو در آنسوی مرزهای پرگهر ببینم  اخرین بار که همدیگه رو دیدیم سال ۹۸ درست یک روز قبل از اون اتفاقات ابان ماه بود و حتی اون روز هم نتونستم پسرخاله را ببینم چون اونها سال ۹۶ مهاجرت کردن با رفتن دختر خاله ها  و موقعیتی که ایجاد شد برای سفر تونستیم همدیگه را در کنار "فِلکِی شَرداری "*بلاد کفرملاقات کنیم و بسیار از خاطرات بچگی و بازی با دوچرخه و شنا توی استخر حیاط خونه پدری یاد کنیم ( همونیکه من در یک سالگی توش غرق شدم و توپی که باهاش بازی میکردم منو نجات داد وگرنه الان روحی بیش نبودم ) این وسط جای خالی یک نفر به شدت حس میشد و اون آرشیدا دختر کوچولوی خاطره بود هر چند حضانتش با خاطره هست اما اونو با خودش نیاورد تا ابتدا بتونه به کارهای اقامتی خودش سر و سامان کاملی بده و بعد آرشیدا را بیاره برای همیشه پیش خودش شیطنتهای سپهر آرمین و آیین حسابی خاطره را غصه دار نبودن دخترش میکرد بالاخره هم این شیطنتها کار دستشون داد و اول چانه آرمین شکست و ۱۰ تایی بخیه خورد و بعد هم پیشونی آیین شکست و اونم ۱۵ تایی بخیه خورد به قول باباشون اونها رو میتونن به عنوان مجروحین اوکراینی معرفی کنن فقط در رنگ پوست و چشم متفاوتند

.

عکس های زیادی از طبیعت اونجاها  گرفتم که سر فرصت  توی وبلاگ میگذارم اما توی پیج اینستاگرامم چندتایی را گذاشتم ...زبان معضل سختی برای من بود که بسیار دست و پا شکسته اونو بلد هستم در حد در و پنجره و سفید و سیاه برو و بیا 

.

بنظرم اصلا هم زبانشون خوب نیست چون شیرازی بلد نیستن 

.

*:اون فلکی شرداری= میدان شهرداری که نوشتم ورد زبانمون شده بود هرجا میخواستیم بریم خاطره میگفت از فلکی شرداری تا  اونجو (آنجا) 

.

متوجه شدم که اصلا دوست ندارم افتخار اینو بهشون بدم که توی کشورشون زندگی کنم ...

.

شب سال تحویل حافظیه در شرایط انفجار جمعیت بود 

.

خِلاص...سال نو هم مبارک باشه 


۲۷۰

تندیس طلایی ۲۷۰ امین پست تعلق میگیره به اخرین ۵ شنبه سال و آخرین پنحشنبه قرن دیگه جدی جدی وارد قرن جدید میشیم قرنی که خیلی از همسن و سالهای من ممکنه حتی به نیمه اش هم نرسیم گاهی وقتا به خودم میگم یعنی سال ۱۵۰۱ چه کسی جای من روی این نقطه از زمین خدا هست و به خودش و اطرافیان و کارهاش فکر میکنه گاهی هم میگم سال ۱۳۰۱ روی این قسمت که الان من هستم چه کسی  بوده و داشته چیکار میکرده و به چی فکر میکرده  ؟ 

همیشه ۵ شنبه های اخرسال که میشه یاد عزیزانی که زمانی کنار ما بودن و دیگه الان نیستن خیلی پررنگ تر میشه ..

عیدی های عزیزانم را اماده کردم 

به اهداف مالی سال جاری متاسفانه نتونستم برسم که هیچ تازه گند هم زدم به اندک پس اندازم که مهم نیست با این جمله خودمو دلداری میدم که پول چرک کف دسته دنیا وفا نداره و این حرفا

دوتا دختر خاله دارم یکی همون خاطره (آرش شوهرش بود روانی بود) مهاجرت کرد اسکاتلند و اون یکی خواهرشم رفت فرانسه برادرشونم انگلیسه روزی که خاطره برای خداحافظی اومده بود بهم گفت اگر دوست داری بیای بگم بابا کارتو درست کنه و من که به مهاجرت فکر میکنم و نمیدونم کار درستیه یا نه .......

.

پ.ن: 

عیدتون مبارک 


۲۶۹

چرا باید بریم باغ عمورضا من از عمو رضا و خانوادش خوشم نمیاد ..خوشم نمیاد چیه بدم میاد حالا انوقت چرا دورهمی عید راباید بزارن باغ اونا ...

۲۶۸

یک ساعت سر اسم کتاب "کلیدر " محمود دولت ابادی چونه زدیم اخرشم به این نتیجه رسیدیم که هر کس با هجای سلیقه ای خودش تلفظ کنه و کاری به اقای دولت ابادی نداشته باشه  یه همچین ورثه خفنی هستیم ما 

۲۶۷

امروز من مرخصی ام اونم اجباری ...بزن دست قشنگه رو

روز چهارشنبه هفته پیش که نشد بریم مرخصی اما یکی از طرحی هامون که اخرای طرحش هست منو سوپرایز کرد و یه هدیه خیلی قشنگ بهم داد گفتش برای تولدم بوده ولی جاییکه سفارش داده خیلی دیر به دستش رسوندن یکی دیگه از  دانشجوهای طرحی ما کار خاتم میکنه و این جعبه را اون توی کارگاهشون ساخته و این یکی به اون یکی سفارش داده ....من خودمم یه قاب خاتم بهش سفارش دادم توی تابستون امااااا هنوز بهم نداده ....الانم که طرحی خاتم کارمون کرونایی شده و فعلا در قرنطینه هستش ...

.

یه کلیپ هم برام درست کرده بود از ابتدای ورودش و اموزشش تا اخر 

.

جعبه خاتم هدیه :