فردا تعطیله میخواستم چهارشنبه را هم مرخصی بگیرم بزنمش تنگ دل ۵ شنبه و جمعه و از ۴ روز تعطیلات زیبا لذت ببرم و استارت یه خونه تکونی را بزنم آماااا فرمودن نیروهای کرونایی زیادن و نیرو نداریم مرخصی میتونید برید ولی آن کال باشید یهو ۱۲ شب سه شنبه میگیم مرخصی لغو بیاید یا مثلا ۱۰ صبح چهارشنبه .....گفتیم باشه ....کارایی که برای شروع خونه تکونی میخواستم انجام بدم کنسل کردم هنوز تازه ۲۲ روز هست که خواهر مادرشوهر یعنی خاله اون مرد فوت شده و خب همه سیاه تنشون هست بنظرم زشت اومد من که نتونستم هیچ مراسمی ( به علت راه دور بودن منزل خاله ) شرکت کنم حالا زنگ بزنم یه روز این شرکت بیاد فرشا رو ببره برای شستشو یکی بیاد مبلشویی کنه و پرده ها رو بشورم و اینا ...بهرحال ما از همه توی طبقات بالاتریم و عروس غریبه تر من هستم این بنده خدایی که فوت شده خاله برادرشوهرام و عمه همسراشون هست یعنی سه برادر شوهر دیگه هر کدوم از یه داییشون دختر گرفتن و اینه که کل ساختمون الان عزادارن در کل فقط هم همین یک خواهر را داشتن مادرشوهر و بنظرم خیلی ناجور بود این حرکت که با سر و صدا این وسایل از توی راه پله ها ببرن و بیارن احتمالا تابستون اینکار را میکنم ..
....
پ.ن:
به امروز میگید ولنتاین؟
چه با کلاس ما میگیم دوشنبه 
اسم گروه امون را باید به " ورثه ا میکرونی مرحوم آق بزرگو" تغییر بدیم
همه ورثه یکی پس از دیگری مبتلا شدن حتی بچه های کوچولو مثلا نوزاد ۳ ماهه دختر عمه و دختر ۳ ساله دختر عمو اوناییکه تا حالا نگرفتن دوز سوم را زدن و تعداد کمی هستیم بقیه دوز سوم نزدن هنوز و الوده شدن و بدتر اینکه ابتلا از خردسالان شروع شده .....
البته جای نگرانی نیست چون معمولا بین ۳ تا ۵ روز کاملا خوب میشن
نون یوخه یه شیرینی محلی شیرازی هستش که از قضا خیلی هم خوشمزست یادمه وقتی بچه بودم مادربزرگم توی خونه میپخت و انقدر ترد و نازک درستش میکرد که به قول مامانم توی دهان اب میشد امروز یکی از همکارا یه جعبه نون یوخه دارچین دار خوشمزه اورده و شیطونه میگه برم بزارمش تو کمدم و درشو سه قفله کنم و کلیدشم گم کنم تا دست کسی بهش نرسه 
امروز نه خسته بودم
نه کار زیادی داشتم همون کارهای روتین خونه که همه انجام میدن
غذا رو با سادگی هر چه تمامتر پختم ( خورشت کله گنجشکی و کته سفید)
تنها کار اضافه ای که انجام دادم شستن لباسها و ملافه ها و تراس بود اونم که خب من نشستم ماشین شست در نتیجه نمیشه بهش گفت کار
اما
اما
انقدرررررر بی حوصله بودم انقدر زیاد که حتی دلم نمیخواست حرف عادی بزنم و نزدم من عادت دارم موقع انجام کارهام زیر لب زمزمه میکنم اما حوصله اینکارم نداشتم اصلا دلم نمیخواست از تخت خواب بیرون بیام اما خوابم هم نمیومد یه مدل بی حوصله ای بودم ؛فقط نگاه کردن حتی فکری هم توی ذهنم نبود و نیست تمام مسیر تا مزار بابا رو هم بدون هیچ حرفی به نمایشنامه مزخرف رادیو ماشین گوش دادم حتی حال اینکه سایه بان را بدم پایین تا افتاب مستقیم به چشمم نخوره نداشتم یه حال مزخرفی بودم امروز که نمیدونم چه حالی بود یا بهتره بگم هست گفتم بیام بنویسمش حتما بعضی از شماها هم اینجور شدید بدونید که یه نفر دیگه هم بهتون اضافه شد ....
اون سال هم ۲۱ دیماه سه شنبه بود
منتظر بودم بابا بیاد دنبالم اخه شب قبلش گفتش میاد دنبالم بریم خونشون
اون روز تعطیل بود روز تشییع اقای فلانی بود
ساعت ۹ صبح خواهرم زنگ زد و گفت بیاید خودتون بابا روبراه نیست وقتی رسیدم حتی امبولانس هم رفته بود کفشاش دم در بود جانمازش هنوز گوشه حال بود ولی دیگه خودش نبود
ساعت ۱۰ همه عموها فامیل دوست آشنا یکی یکی از راه رسیدن ولی خودش نبود
....
امروز هم سه شنبه ۲۱ دیماه ۱۴۰۰ هست
۵ سال دلتنگی مدام ....