چند وقت پیش دوتا تیشرت مثل هم و هم سایز گرفتم برای خودم مثلا یکی ابی یکی سفید بار اول ابی رو پوشیدم و خب اندازه بود اون سفید را هم گذاشتم توی کمد و کلا یادم رفت که دوتا از این تیشرت خریدم (حدود یکماه فاصله بین پوشیدن دوتا تیشرت)دیروز که کمد را مرتب کردم اون رنگ سفیدشو هم دیدم و پوشیدم و برام گشااااااد بود اقااا منو میگی بسی شادمان گشته بر طبل شادانه کوبیدیم که ارههههه لاغر شدم اونم بدون رژیم گرفتن و همچنان به خوشحال بودن ادامه دادم تاااااا اینکه امروز که لباس هایی که شسته بودم را مرتب میکردم و این دوتا تیشرت هم بودن و با کمال تاسف و تاثر فراوان متوجه شدم سایز تیشرتها با هم یکی نیست و رنگ سفیدش یک سایز بزرگتره و من موقع برداشتن از رگال فروشگاه اشتباه کردم و طبل شادانه را زمین گذاشته و فهمیدیم که ارههههههه لاغر نشددددم لباسم سایزش بزرگتره 
.
پ.ن: یعنییییی بخندید ازم طبل شادانه کوبان میام زیر پنجره ی اتاقتون اونم ساعت ۳ نصفه شب 
بسیااار هوا سرد شده قشنگ یهو وارد عصر یخبندان شدیم تا اواخر اذر هنوز هوا بهاری بود اواخر اذر چیه تا همین هفته پیش بعد یهو ۳۶۰ درجه چرخید الان گرمترین دما در طی روز به ۸ درجه میرسه دیگه صبح های بعد از اذان که نگم چه سرده به علت سردردهای مکرر از ناحیه پیشانی مامان برام یه هد بند فوق العاده خوشکل بافتن انقدر که بقیه دوستان و همکاران هم پیشنهاد دادن مامان براشون ببافن ازش و اونا از مامان بخرنش به مامانم گفتم اصلاااا نباید همرنگ هدبند من باشه و مدل بافتش هم برای من باید از همشون خوشکلتر بمونه
وقتی میخواهید بروید سس مایونز بخرید (ان هم هنگام برگشت از محل کار)فقططططط سس مایونز بخرید که توی کیفتان جا بگیرد و به میوه فروشی کنار دستش نروید که عنان از کف بدهید و انقدر خرید کنید (بخصوص سبززیییی
) که مثل یک موجود شریف در گِل مانده ندانید چگونه این بار سنگین را به مقصد برسانید و تاااازه بعدش هم سه طبقه پله را بالا بروید اونم مسیری که نه انقدر کوتاه که سنگینی بار را به جان بخرید نه انقدر زیاده که بتونید تاکسی بگیرید ....
.
مثلا بارون بیاد بریم ارم روی اون برگهای پاییزی راه بریم لبوی داغ و شیر گرم بخوریم اون جوونای کنار باغ ارم ساز بزنن یا بشینیم کنار بساط اون یکیو باهاش درباره کتاب" بابا لنگ دراز" حرف بزنیم یا بریم چمران به پرنده های روی رودخونه نون بدیم و موقع دوچرخه سواری با پا بزنیم زیر برگهای پاییزی جمع شده کنار پیاده رو و صدای جیغ و شادی هیجان انگیز بچه ها قاطی سر و صدای اون پرنده ها بشه شایدم بریم کوچه باغی های گلخون و صدای موزیک را بلند کنیم و دست بکشیم روی اون دیوارهای کاهگلی باغ های انگور و انار و بشینیم روی اون صندلیهای چوبی کافه و چای داغ بخوریم و توی دفتر کافه یادگاری های فلسفی بنویسیم و بجای امضا شکلک های خنده دار بکشیم پاش که مبادا شناسایی بشیم بعدش بخندیم به اون میز جلویی که هر چی سفارش میدن کافه چی میگه تموم شده و اونا هم با مشت های گره کرده بگن ننگ بر این کافه مردم فریب خو کاکو حالو که همه چی تموم شده یه چویی قشنگی وردار بیار توشم باهار باشه ...
بفرموین ناهار کارمندی در محل خیلیییییییی بهداشتی ازمایشگاه
به قول بچه ها اردو
مناسبت خاصی نداشت همینطوری یهویی تصمیم گرفتیم ناهار رو با هم باشیم شاید کمی لادن را بتونیم سرحال بیاریم
میدونم زوده اما بهر حال زندگی روند خودشو داره

روزی که با شنیدن خبر خونه دار شدن خواهری که تا ماه پیش نگران بودی براش شروع بشه یکی از قشنگترین روزهاست ....
بالاخره خونه خریدن بعد از ۱۰ سال مستاجری اونم کجا خیلی نزدیک به خونه خواهر کوچیکه و طرفای خودمون ....این یعنی به هم نزدیک میشیم هم مسیر میشیم و دیگه دلمون نگرانش نیست که اون یه سر شهر و ما همه یه سر شهریم رفت و امدش راحت میشه و از همه مهمتر نگران بالا رفتن اجاره ها و خونه به دوشی نیست اونم با دوتا بچه کوچک ...