متولد ۱۵ آذر 59

اینجا یک زن مینویسد

متولد ۱۵ آذر 59

اینجا یک زن مینویسد

۲۹۳

ای داستان 

بانک و کارت حقوق 

یکی دو روز پیش یکی از همکاران رفت بانکی که حقوقا را واریز میکنن که کارت حقوقشو بگیره  چون اخیرا بانک را دانشکده تغییر داده بعد رفت اونجا بهش گفتن کلا اینجا شما پرونده نداری و شخصی با نام و نشان شما نداریم !!!!!!! 

میگه شاخ دراوردم بهش گفتم اقا اگر من اینجا کلا نیستم پس چجوری اس ام اس واریز حقوقم برام اومده؟؟؟؟؟؟

ضمن اینکه اون روزی که اومدید دانشکده من همه مدارکم را تحویل حسابداری و شما دادم ....

گفته احتمالا توی حسابداری جا مونده !!!!!!! 


مگه میشه ؟؟ مگه داررریمممم؟؟؟ چجوری وقتی کسی پرونده نداره براش اس ام اس واریز حقوق میاد؟؟؟؟؟ 


اصلا ادم میمونه این بانک ها چجوری انقدر امنیت داااارن ؟؟!!!

.

هنوزم نفهمیدیم چجوری اونجوری شده

روزی که کارتشو گرفت بهمون شیرینی داد


۲۹۲

روز جمعه  وسط  مراسم یه داستانی پیش اومد من و خواهرا و دخترخاله و یکی دوتا از اقوام که اونجا بودیم به شدت خندمون گرفته بود خدا روشکر ماسک داشتیم 

موقع تشییع یکی دیگه از اموات کسی که زیر تابوت را گرفته بود و جلو بود از عمق جانش فریاد میزد بگو لااله الی الله نه اینجور بلند و محکما انگار که اومده بود دعوا

 با گفتن این حرفه دخترخاله که: الان میت بیچاره پا میشه میزنه پس سرش و میگه عاااامو چتهههه یوااااش  ...دیگه رسما داشتیم پخش زمین میشدیم خیلی جلو خودمون را گرفتیم که ابروریزی نشه

۲۹۱

دیروز دختر خاله دوتا بچه هاشو اورده بود با خودش چون هوا گرم و جایی برای نشستن نبود خسته شده بودن به یکیشون که دیگه داشت غرغرش به گریه و بیتابی تبدیل میشد گفتم آیین میخوای بغلت کنم(۵ ساله و خیلی ریزه میزه هستش) گفت اره وقتی بغلش کردم بهم گفت خاله تو هم بچه داری؟ گفتم آره منم یه پسر دارم میخوای عکسشو نشونت بدم ؟ وقتی عکس محمد را توی گوشیم دید با قیافه متعجب برگشت بهم گفت : اینکه شکل باباها هست بچه نیست که 

.

.

دلبندم فکر میکرد بچه یه نفر بودن یعنی فقط همسن و سال خودش بودن تازه خبر نداره همین بچه باباطور میتونه خودش و داداششو با هم بغل کنه فکر کنم اون موقع ببیندش دیگه ویندوزش قاطی کنه 


۲۹۰

امروز لادن این   رو فرستاده :

عکس از نوت گوشیش شامل نوشته های زیر

جمشیدیه .پیلوت .مخفیگاه .پریسا .لتیان .نبات .یک کیلو بیست و یک گرم

و بعد هم این پیام رو: 

وای سارا یه چی بگم بخندی .اسم فیلمها که گفتی تو نت گوشیم نوشتم معمولا خریدا و چیزایی که لازم دارم مینویسم .امروز باز کردم یه چی بنویسم هر چی فکر کردم اینا چیه یادم نمیومد میگفتم من نبات لازم نداشتم اونم یک کیلو و بیست و یک گرم؟؟!!! پیلوت چی بود !!جمشیدیه کجا بود!!شاید ادرس جایی بوده ..

خلاصه نیم ساعت  داشتم به مخ ناقصم فشار میاوردم 

.

بهش گفتم لادن ای لادن بینوای من ای الزایمری من ؛دیروز اینا رو بهت گفتم من بعد اسمتو تو گوشیم به ماهی گلی تغییر میدم 

نوشته میشه ماهی گلی طلایی باشم از این سه پر ها

قرار شد ماهی گلی سه پر بشه اسمش اگررررر باز یادش نره چرا ماهی گلی سه پر طلایی شده

.

پ.ن:

خودمونیم خدای حافظه هستا این لادن

۲۸۹

شهریور را دوست دارم از بچگی دوسش داشتم ماه مسافرتهای تابستانه خونه پدری بود شهریور؛ از شیراز تا مشهد وتبریز و استارا با ماشین شخصی بابا ما رو هر سال میبرد سفر شهرها و روستاها و حتی مرز جاییکه ما مرزبانها را میدیدم توی برجکهای نگهبانی شهر استارا گذشتن از کنار خط ساحلی و دیدن دریا در امتداد سفر بازار تبریز و اون زبان قشنگ و بامزه ترکی باغ های کرج با اون رودخونه های خروشان و هوای سرد شب تا صبحش جنگلهای گلستان و اون رودخونه بزرگ و پهن وسط جنگل و اون گرازی که از اون طرف  زل زده بود به مامان که داشت کنار رودخونه دستاشو میشست و بابا بهش گفت خیلی اروووم بیا سوار شو ....شهریور ماه خوشحال منه ماه هوایی که رو به خنکی میره شبهایی که لازم نیست کولر روشن کنیم و انقدر هوا ملس و خنکه که ادم دوست داره پرواز کنه ....شهریور خوب من 

.

.

ورم معده خر عست