بعد از گذشت ماهها بی بارشی بالاخره بارید و از دیروز هوا ابری بارونی هست انقدر که در خواست برف هم از پرودگار عالمیان داشتیم امیدواریم دلمان را به دیدن برفی سفید روشن کنن مثل برف سال ۹۲ شیراز
.
عمو دوباره جراحی کردن اونم یه جراحی سخت ولی باید دو هفته توی بیمارستان بمونن تا کبد بازسازی بشه و یه عمل سخت دیگه بعد دوباره شیمی درمانی اوضاع جالبی نیست دستشم ورم کرده و کبود شده امیدوارم توی این جنگ عمو پیروز باشه
.
چنان کمر دردی گرفتم که قدرت خم و راست شدن را ازم گرفته با راه رفتن و نشستن مشکلی ندارم اما نمیتونم راحت بلند شم و بخوابم و یا خم و راست بکنم کمرم را درد نمیدونم از ستون فقرات هست یا ماهیچه ها
به همین زودی روزها تند و تند گذشتن و ۵ شنبه چهلم خاله هست
وقتی که من ۲۳ یا ۲۴ ساله بودم یعنی وقتی پسرم ۲ /۳ ساله بود یکی از خانمهای فامیل نسبتا نزدیک ما که خب رفت و امد زیادی هم با هم داشتیم در اثر بیماری فوت کردن ایشون خیلی جوان بودن زیر ۳۵ سال سن داشتن و یه دختر خیلی زیبا و دوتا پسر دوقلو داشتن که خب هر سه سن و سالی نداشتن و هنوز نوجوان و کودک بودن خواهرها و مادر این فامیل ما توی مراسم هاش خیلی زیاد خیلی خیلی زیاد بی تابی میکردن و این خیلی روی من تاثیر بدی گذاشت و دچار یک دوره افسردگی و فکرهای عجیب غریب شدم که خب بالاخره برطرف شد هر چند یک سال و اندی طول کشید ولی از اون وقت تاب و تحمل بی تابی های ناشی از فوت را ندارم نمیتونم توی مراسم های اینجوری شرکت کنم و به شدت روم تاثیر بدی میزاره نکته ای که هست خب من قبل از این خانم جوان دوتا مادربزرگ و پدربزرگم را به فاصله سه سال پشت سر هم از دست دادم که خب خیلی بهم نزدیکتر بودن اما اون تاثیر بد را نداشتن با اینکه خب اطرافیان هم بی تابی میکردن اما اون مرگ خیلی اثر بدی روی من گذاشت حتی فوت بابا هم با اینکه خیلییییییی طاقت فرسا بود اما اون تاثیر بد را نداشت اما الان فوت خاله هم همینطوره باعث شده دوباره گرفتاره اون حال بد بشم و نمیدونم چکار کنم ...دچار افکار بیهوده و نشخوارهای ذهنی عجیب شدم که دائم جلو چشمام هست ....بگذریم
.
.
چند روز پیش یکی از همکارهای دانشکده یه چیزی برامون تعریف کرد که واقعا تعجب کرده بودیم گفتش چند سال پیش حدود ۱۵ ۱۶ سال پیش از یکی از اقوامشون ماشینی خریدن که چون پول لازم بودن زیر قیمت بهشون دادن و اونا هم ماشین را تا همین چند وقت پیش داشتن یعنی حدود ۱۵ سالی اون ماشین را داشتن تا اینکه دیگه تصمیم میگیرن ماشین را بفروشن و برای اینکه ظاهر ماشین خوب باشه میخواستن که ماشین را تمیز کنن و بشورن و تو خونه اینکار را انجام دادن گفتش شوهرم بهم گفت صندلی های ماشین را هم باز کنیم و کاملا تمیزش کنیم و توی حیاط صندلی ها را باز کردیم و دیدیم پشت یا نمیدونم زیر تشک صندلی عقب یه کیف نسبتا متوسط هست که وقتی بازش کردیم پر از پول و دلار و طلا بوده خیلی طلا و پول زیادی حتی برای الان بوده گفتش با شوهرم زنگ زدیم به همون فامیل دور که ازش ماشین را خریده بودیم و بالاخره ازشون پرسیدیم که شما چیزی گم نکردید که یهو فامیلمون بغضی شد و گفت همون ۱۵ سال پیش که ماشین را به شما فروختیم قصد داشتیم خونه بخریم همه پس اندازمون به اضافه دلار و طلاهای خانمم و دخترا را گذاشتیم توی یه کیف که ببریم بفروشیم اما نمیدونم از ما دزدیدن کیف را؟! گم کردیم ؟! نمیدونم چی شد انگار اب شد رفت زمین همه جای ماشین و پشت صندلی ها همه جاشو گشتیم و پیدا نکردیم که نکردیم و خونه رو هم نتونستیم بخریم و بخاطر بدهی مجبور شدیم که ماشین رو به شما بفروشیم زیر قیمت و پرسیده بود حالا چی شده که شما اینو میپرسید ؟؟ شوهرهم دیگه یه حرفایی سر هم کرد و بعدم به هر طریقی بود تونستیم مشخصات اون کیف و طلاها و پول و دلار رو ازشون بگیریم و جالب بود که کاملا جز به جز به یاد داشتن بعد از ۱۵ سال خلاصه دعوتشون کردیم خونمون و قتی کیف را بهشون دادیم واقعا شوک زده شده بودن میکفتن خودشون همه زیر و روی ماشین را گشته بودن ولی پیدا نکرده بودن کیفو و به شدت گریه میکردن که این مال بهشون برگشته بوده اونم حالا با چندین برابر قیمت ...
.
پ.ن:
از تمام اقساطی که امسال داشتم جز یکی که اونم سه تا قسط دیگه اش مونده همش تسویه شده
اتفاق خاصی نیوفتاده
زندگی به روال عادی برقراره
هرشب به این فکر میکنم که سال بعد این پسر سربازه ؟ کجاست ؟ و آخرشم به خودم میگم ای بابا حالا سرباز یا هر چی اینم میگذره میره (ولی فکرش همش تو سرم هست)
سال پیش شب یلدا مراسم عقد دختر عمو بود امسال اولین یلدای مشترکشون و همچنین سالگرد عقدشون بود یه کیک سفارش دادن با تم انار و یلدا و عقد ....کیک را همسرش تحویل گرفته بوده و دختر عمو بهش گفته بود بزارش یخچال شب میشه و جشنی و اینا دختر عمو میره که کیک را از یخچال بیاره ولی هر چی میگرده چیزی تو یخچال پیدا نمیکنه به همسرش میگه کیک را کجای یخچال گذاشتی میفرمایند توی یخچال جا نبود گذاشتمش تو فریز
اونم بدون در پوش فکر کن از شب قبل حدود ۱۱ شب تااااا فردا شبش حدود ۹ شب میگفت چشمام گرد شد کیک را بیرون اوردم و دیدم دقیقا با یک تکه قلوه سنگ فرقی نداره
هیچی دیگه ۵ کیلو کیک بینوا به فنا رفت ...
.
چرا حدود ۲۴ ساعت توی یخچال را نگا کرده بوده؟ چونکه یخچال باغ بوده و به همسرش گفته کیک را بزاره توی یخچال باغ
.
سرمایی خورده بودم عجیب غریب از ۲۴ اذر شروع شد با درد قفسه سینه و دیگر هیچ علائمی نداشتم گاهی کمی سردرد اما از ۲۸ دی به وضعیت تنگی نفس افتادم و سرفه های ناجور که باعث شد سه شب نتونم بخوابم تا همین دیشب البته بازم هیچ علامتی نداشتم نه تب نه سردرد نه لرز نه بدن درد فقط تنگی نفس و سوزش سینه و بی حالی از دیشب هم یهو همه چی عوض شد سرفه ها قطع شد تنگی نفس بهتره و بی حال نیستم ...دنیای عجیبی شده
دنیا جای عجیبیه
انقدر عجیب که میشه شب خوابید و دیگه هیچوقت بیدار نشد
درست مثل خاله جوان من
که الان دو روزه چراغ خونش خاموش شده
همون چراغی که با دستاش خاموش کرد تا بخوابه ولی دیگه بیدار نشد
تنها خاله ام بود که دیگه فقط یه قاب عکس ازش مونده
چقدر این رفتن های یهویی باورش سخته
همین چند روز پیش دیدیمش
توی مهمونی خونه مامان
........و تمام