متولد ۱۵ آذر 59

اینجا یک زن مینویسد

متولد ۱۵ آذر 59

اینجا یک زن مینویسد

۱۱۸

قرارداد اجاره مغازه رو تمدید کردم با مستاجر دوساله میخواست که موافقت نکردم و گفتم حالا تا سال بعد هم خدا بزرگه هر چند تا وقتی خودم نخوام توش کار کنم قصد دارم به همین مستاجر اجاره اش بدم ...فقط یه مبلغ کمی ۱۵ درصد بیشتر از پارسال به کرایه اضافه کردم و پول پیش رو تغییر ندادم ...همونم خودش راضی بود وگرنه اگر میگفت و میدیم که نداره و نمیتونه بدون تغییر ادامه میدادم باهاش امسال رو هم ...من همیشه نظرم اینه این مبالغ منو پولدار نمیکنه ولی شاید برای اون سختی زیادی به همراه بیاره ..برام مهمه که بتونه و از پسش بر بیاد و اجاره اش سر وقت باشه ..

این مغازه رو من ازباقیمانده  ارث پدری خریدم اونموقع یعنی۳- ۴ سال پیش قیمت زیادی نداشت الان اما با گفتن قیمتش سرم داغ شد مستاجرمون میگفت اگر فروشنده ای خودم بر میدارم ازتون ...که خب منم اصلا قصد فروش این یکی رو ندارم شاید توی ملکی که با مادرم و خواهرا و حتی اون یکی کارگاه شریک هستیم بفروشیم هر چند اونا هم خیلی قیمتاشون بالا رفته چون نسبت به اینجا محل معتبرتر و بالاتری هستن اون دوتای دیگه ولی اینو فعلا نه ...

.....

پ.ن:

بدتر از اینکه دیگه چیزی نتونه خوشحالت کنه اینه که دیگه چیزی نتونه ناراحتت کنه، بدتر از این که دیگه نتونی بخندی اینه که دیگه نتونی گریه کنی، بی حسی خطرناکه ...!


۱۱۷

روزها میگذرن

حرف خاصی برای گفتن نیست

حالمان خوبست

روزگارمان میگذرد حالا نه  به شادی تمام  اما به سلامتی



۱۱۶

امروز اولین کنکور پسرم هست همون پسر کوچولویی که ساعت ۲ بامداد روز دوشنبه ۶ خرداد ۸۱ بدنیا اومد و منو مفتخر به نام مقدس مادر کرد .

.

.

امروز ساعت ۵ صبح بیدار شدیم هنوز اذان نداده بودن ساعت ۵ و نیم از خونه رفتیم بیرون  هوا هنوز روشن نشده بود و بعد از گذشتن از کوهها دره ها جنگل ها دشت ها و دریاها بالاخره ساعت ۶ و ۱۵ دقیقه به حوزه رسیدیم  انقدر که دور بود و خب ما هم از کمربندی رفتیم و ۶ و نیم پسرم رفت داخل تا چه پیش آید

....

مادر شوهر موقع رفتن  جلو در گفتن برای ناهار فکر نباش

البته جلو حوزه اصلا جای ایستادن نبود و موندن منم واقعا بی فایده بود پدرشوهر منو رسوند خونه و گفتش که خودش میره دنبال محمد میارتش

الان که رسیدم به مادرشوهر گفتم خودم که الان دیگه خونه ام ناهار درست میکنم گفتن نههههه من میدونم چقدر خسته ای و استرس داری و دیشب خوب نخوابیدی فقط برو بالا بخواب فکر هیچی هم نباش اینا برکت زندگی هست دیگه

....

کارت ورودی امروزش رو پریشب وقتی پرینت گرفتیم دیدیم همه چیزش درسته فقط محل حوزه رو زده یزد-شیراز ....پسرم گفت مامان یزد شیراز دیگه چیه ؟؟؟ گفتم حتما منظورش کمربندی یزد شیرازه ولی وقتی ادرس کامل حوزه رو خوندم دیدم اصلا ربطی نداره کمربندی یزد شیراز کجاااا دانشکده فنی حرفه ای شهید باهنر کجاااا کلا در دو جهت متفاوت ...خلاصه رفتیم باجه رفع نقص و گفتن بله باید درست بشه و همون لحظه درستش کرد و دوباره پرینت گرفتیم ..

....

امروز ۳ تفنگدار (محمد و حسین و علی ) سه تا دوست صمیمی ۱۳ ۱۴ساله ازمون دارن حسین و محمد یه جا هست حوزه اشون اما علی جای دیگه هست

ازمون زبان ولی هر سه یه جا هستن ...ان شاالله هرسه شون  شیراز قبول بشن ..

....

من در مرخصی بسر میبرم و بسیااار خوش بحالمان هست



۱۱۵

امروز عصر کارتهای ورود به جلسه کنکور رو گرفتیم

هر دو حوزه امتحانی بسیاااار از ما دور هستش

یکی کاملا جنوب شهر هست تقریبا ۴۵ دقیقه تا یک ساعت با ماشین فاصله ما تا اونجا هست

و یکی دیگه کاملا بالا شهر هست حدود ۳۰ دقیقه با ماشین فاصله ما هست

و ما شمال غرب هستیم کنار کوههای دراک

۱۱۴

آقا امروز از عروس رونمایی شد

و ما متوجه شدیم این عروس خانم دوست خواهر اخری من نگار هست همسن نگار هم هست متولد ۷۰ هست و اسمش مونا هست ...نگار میگفت همیشه مونا از دوست پسرش براش حرف میزده و اینا چند ساله با هم هستن ..نه نگار میدونست دوست پسره همون فرشاد پسرعموی خودمونه نه خانواده عمو  میدونن مونا دوست صمیمی خواهرم نگار هست .. و نگار هم هیچی از این داستان بروز نداده و فقط به من گفت .. شب عروسی باحاله دوست نگار و پسرعموی ما ...

خدا کنه با بقیه دوستهای دختر عموهاش این اقا فرشاد ناقلا دوست نبوده باشه که زندگی تلخ خواهد شد

اخه داماد هم انقدر فعال

شوهر نگار که پسر عمه ما هست(نگار عروس عمه ام شده) با همین فرشاد همسن هستن و با هم یه مدرسه میرفتن

حسام (داماد ما) و فرشاد پسرعمو رضا سر همین خواهرم نگار هم با هم رقابت داشتن منتها عمه زودتر اومدن خواستگاری و اون موقع هم بابا و عمو رضا بینشون شکراب بود در واقع عمو رضا سر یه سری مسائل هم با بابا و هم با عمه و بقیه عموها قهر بودن ..اما از اونجاییکه ما بچه ها و زن عمو ها و بچه های عمه با هم انقدر رفت و امد کردیم  تا بالاخره دل برادرا و خواهر با هم صاف شد و آشتی کردن از طرفی نگار میدونست فرشاد دوست دختر (همین مونا) داره و گفت خوشش نمیاد با مردی ازدواج کنه که قبلا با یکی دیگه بوده و هم پدرش با بابای ما اینجور رفتارایی داره  و خلاصه با حسام ازدواج کرد و الان امسال پسرشون رایان میره پیش دبستانی ..

دیروز به فرشاد میگفتیم بابابزرگ بالاخره گیر افتادیا

بی وجدان میگه ساراااا جایی سراغ نداری من یه مدت پنهان بشم اب ها از اسیاب بیوفته