هر کو نکند فهمی زین کلک خیال انگیز
نقشش به حرام ار خود صورتگر چین باشد
به یاد بهمن و دخترتنهاش رقیه بانو
موهای فر و کاملا روشنی داشت
چشمهایی به رنگ لاجورد
پوستی به زیبایی و روشنایی صبح
خودش هم فرزند خونده بود و نمیدونست و دوازده سیزده سال بعد از ازدواجش متوجه شد وقتی که فهمیده بود خودشم توانایی مادرشدن نداره
پدرش از عناصر ض.د انقلاب بود که اوایل دهه ۶۰ اعدام شد پدرش تبریزی و مادرش شیرازی بود مادر دومش همسر دوم پدرش ...اون وقتی خیلی کوچک بود یک یا دو ساله به همراه پدر با نو عروس شیرازی زندگی کرد توی شهر مراغه ...پدرش در حال ساخت خونه اشون و دیوار چینی بود که دستگیر و خیلی زود اعدام شد انقدر زود که وقتی ما برای دیدار شون سال ۶۹ رفتیم(۹ سال بعد از فوت پدرش) مراغه هنوز دیوار پرچین خونه همونجور مونده بود ...بخاطر همین اون از وجود مادر اصلیش بی خبر بود عمه ها و عموهاش هم ترجیح دادن چیزی بهش نگن اما وقتی متوجه شد خودش مادر داره و چندین خواهر و برادر داغون شد میشه گفت دیگه زندگی نکرد خیلی بیمار شد هم روحی هم جسمی بخصوص که متوجه شد خودشم نمیتونه فرزندی داشته باشه همسرش خیلی کارا کردتا اونو دوباره به زندگی برگردونه خیلی زیاد انقدر که موفق شدن یه دختر ۲ ساله رو از طریق بهزیستی به فرزندی بگیرن اسمش رو نسترن گذاشتن اون دختر همسن محمد من هست الان و وقتی ۷ ساله بود بهش گفتن که پدر و مادر واقعیش نیستن اون میگفت نمیخوام مثل من اسیب ببینه و سالها دروغ بشنوه ...سالهای بزرگ شدن نسترن هم نتونست روح و جسم اون زن رو ترمیم کنه خیلی وضعیت بدی داشت دیگه هیچ کجا نمیرفت به سر و وضعش نمیرسید شاید اگر همون روزهای کودکی متوجه حضور مادر اصلیش میشد انقدر داغون نمیشد ..و امروز
امروز
امروز
امروز
خبر رسید ساعت ۹ صبح
زندگیش تموم شده ...پایان ....
نمیدونم چرا و علت مرگش چی بوده؟؟ بیماری ؟؟ افسردگی ؟؟ نمیدونم ...
ولی میدونم دیگه اون موهای فر و طلایی اون پوست روشن و سفید اون چشمهای لاجوردی زیبا رو هرگز دیگه نخواهیم دید ...اون خنده ها اون ارزوها ...
منتظرن اقوام پدریش از تبریز و مراغه بیان ...ولی نشد نمیشه ...کرونا نمیزاره تجمع باشه ...مراسمی نداره ...غریب اومد ..غریب زیست ..غریب رفت ...
روی مزار پدرش توی مراغه نوشته :
اینجا مزار بهمن باقری هست
به سراغ من اگر می ایید
نرم و اهسته قدم بردارید
مبادا که ترک بردارد چینی نازک تنهایی من ...
و حالا دخترش تنها دخترش به پدر پیوسته
اون دختر ۴۴ سال داشت و پدرش هم در ۴۴ سالگی رفت ...
...
پ.ن: مادر میگن بهمن خان از اون ترک های خیلی با غیرت بود تا وقتی دستگیر و ...بشه کسی نمیدونست چکار میکنه همسر اولش احتمالا سر همین موضوع جدا شده بوده ازش و رقیه ۲ ساله رنجور و نحیف رو به خونه پدر و نامادری روانه کرده بود ...اینجور که میگن دختر رو پشت در گذاشته بوده
۲: یادمه تابستونایی که میرفتیم مراغه و اون تلمبه قدیمی لب حوض و اون هوای سرد صبحگاهی بازار تبریز و مربای گل عمه نسرین مادر خونده رقیه ...
۳: یکبار که رفته بودیم مراغه رفتیم بازار و بابا کلی وسیله برای عمه نسرین و رقیه و دوتا برادرش(پسرهای نسرین و بهمن) خرید و رقیه تو عالم کودکی در گوش من گفت میدونی سارا کاش دایی حسین بابای منم بود :گریه:
یادت به خیر و روانت شاد دختر زیبا و تنهای قصه
۱:با جابجایی از طریق حواله پایا چقدر طول میکشه پول به حساب فرد مورد نظر واریز بشه ؟؟
۲:امروز خرید کردم موقع کشیدن کارت پیام اختلال در بانک رو میزد هر کار کردم نشد پول خرید رو واریز کنم نه پوز نه انلاین نه خودپرداز نه حتی نقدی میشد پول بگیری از شانس هم توی هیچ کارت دیگه ای پول اندازه اون خرید نبود ..حرررررصصصصصص
۳: ادمی رو تحقیر میکنن که بزرگ باشه و بزرگ زاده وگرنه ادم محقر که تحقیر کردن نداره ...
۴: تامام ..
دوست دارم ابروهامو فیبروز کنم اما نمیدونم نتیجه اش منو راضی خواهد کرد یا نه ...من ادم بسیااار تنوع طلبی هستم و خیلی زود خسته میشم از چیزی مثلا موهامو روشن میکنم فقط ۳ روز دوستش دارم بعد باید رنگش بره چون دیگه خوشم نمیاد ازش تیره اش میکنم زود دوست دارم برم لایت کنم روشن بشه کلا زود خسته میشم از چیزی ...حالا دوست دارم ابروهامو فیبروز کنم اما ترسم از همین حس هست دوست دارم هربار ابروهام یه مدل باشه کوتاه بلند پهن باریک روشن تیره گاهی هم کاملا نچرال بدون دست زدن ..نمیدونم
هوا به طور کاملا محسوسی خنک شده
پاییز داره خودنمایی میکنه
من ۵ سال پیش یعنی توی دی ماه ۹۴ که این گوشی رو خریدم همونوقت ۵ مهر ۹۹ را توی تقویم گوشی یاداوری گذاشتم اونم چه یاداوری نوشتم اولین روز از اولین سال ورود محمد به دانشگاه و گذاشتمش روی ساعت ۹ صبح که زنگ بخوره ...حالا من دارم به اون روز نزدیک میشم ولی کرونا و سرطان همه برنامه ها رو بهم زدن اون موقع هنوز بابا بود و ما حتی نمیدونستیم بیمار هستن ...