با یه افزایش حقوق هر چند کم از اول مهرماه تا حد قابل قبولی مدیریت مخارج بهتر شده ولی فقط کمی بهتر حتی خوب یا متوسط هم نیست هنوز هم خیلی کارها را یا نمیشه انجام داد یا با هزار اما و اگر و ببینم چی میشه انجام میشن اونم تازه نصفه نیمه اما بازم خدا رو شکر که همینم انجام میشه
.
خونه خودمون موندگارم فعلا همین خونه همینکه باعث خیلی چیزا شده همینکه هم ارامش داره هم نداره هم اسایش داره هم نداره ولی بودنش بسیاااااااااار خوبتر و بهتر از نبودن یا نداشتنش هست ...
.
زندگی جریان داره مثل همیشه با کمش با زیادش با بالا و پایینش تلخی ها و سختیهاش و اسونی هاش
.
ادم ها همیشه فکر میکنند اتفاقات بد فقط مال دیگران است اما چرخ زندگی میچرخد و بالاخره روی تلخش را به همه نشان میدهد درست وقتی حواست به خوشی هاست بلا یک حفره در زندگی ات پیدا میکند انوقت خودش را مثل خون مسموم توی رگ های زندگی میدواند و همه عضلات کاری را فلج میکند..تلخی وقتی پا به زندگیت میگذارد از تو اجازه نمیگیرد و هشدار نمیدهد ارام می اید و صبورانه و بیصدا پیش میرود و یک دفعه ..مثل سربازان اسب تروا..از قالبش بیرون میپرد و میگوید:اها تو شکست خوردی همه چیزت را از دست دادی ....و در این مدت تو حتی فرصت نکردی بفهمی از کدام سوراخ گزیده شدی...از خودت میپرسی یعنی این زندگی من بود که فرو ریخت؟؟؟؟و ترجیح میدهی به خودت جواب ندهی همه چیز روشن است و یاداوری زجرت میدهد .......حتی اگر بعد از گذشت مدتها همه چیز را فراموش کرده باشی و ظاهرا سرت را با کارهایت گرم کرده باشی ...
پاییز فصل مورد علاقه من و بعد از اون زمستون هر دو بسیااار خوب هستند اصلا همین هوای خنک و سردشون زودتر تاریک شدن هوا و شبهای طولانی رو من خیلی دوست دارم وقتی از سرکار برمیگردم خونه راه رفتن توی افتاب کم رمق زمستون و پا گذاشتن روی برگهای زرد و نارنجی چنار توی مسیر خیلی خوبه اینکه هر وقت بخوام میتونم بدون توجه به اینکه هوا گرم و داغه از خونه برم بیرون عالیه من از هوای گرم فراریم به شدت عذاب اوره برام ...
.
دیروز تولد مامان بود و با خواهرا هماهنگ کردیم و ناهار و میوه و همه چیز را برداشتیم و همه سر ساعت ۱۱ جلو در خونه مامان بودیم و خودش خبر نداشت که ما میخوایم بریم دیدنش از قضا دایی علی هم قصد سوپرایز کردن خواهرشو (یعنی مامانم)داشته و با زندایی و پسر دایی ها کیک به دست از راه رسیدند و جلو در خیلی اتفاقی همو دیدیم در واقع خودمونم غافلگیر شدیم زنگ را زدیم و به خواهر که داخل خونه بود گفتیم که به مامان نگو ما هستیم بگو اشتباهی زنگ زدن یعنی وقتی هممون با هم وارد شدیم و مامان با تعجب ما رو دید خیلی باحال بود ...
.
چقدر جای تو در جان زندگی سبز ست بابا حسین جانم
یک مساله ای پیش اومده که فکر کردن بهش هم برام خوشاینده هم منو میترسونه انقدر این جریان اروم و بیصدا و اهسته داره پیش میره که میترسم به خودم بیام و ببینم هیچ کاری نکردم ... در واقع کاری که رضا ده سال پیش با من و بچمون و زندگیمون کرد میتونه تاثیر خیلی بدی روی این روند اهسته ای که پیش اومده داشته باشه انقدر تاثیر گزار که همه چیز را بهم بریزه انگار باید بازم صبر کنم بازم توکل کنم بسپارم به خدا ....
.
پ.ن:
پسر صبورم خیلی دوستت دارم
.
روز جمعه تولد مامان هست و ما قرار گذاشتیم سوپرایزش کنیم یه هدیه هم براش گرفتیم شریکی البته
.
این روزها به شلوغی ماه پیش نیستم
.
بابای لادن متاسفانه کاملا مشخص شد که کنسر دارن اونم چندتا معده روده کبد و ریه الان فقط منتظر جواب بیوپسی هستن که ببینن گرید چند هست انقدر درگیری زیاده که پزشکش گفته نه با جراحی و نه با کمو تراپی نمیشه کاری کرد ....یاد بابا و اون روزهای سخت که به ما هم همینو گفتن افتادم گذشت ولی
مارا به سخت جانی خود این گمان نبود ..... لادن دائم میپرسه ازم که بابا چقدر دوام اورد و من که دلم بدرد میاد بهش بگم از تشخیص تا فوت فقط ده ماه ...چی بگم بهت دختر قدر این روزهای با هم بودن را بدونیم که عمر کوتاه و کوتاه هست