متولد ۱۵ آذر 59

اینجا یک زن مینویسد

متولد ۱۵ آذر 59

اینجا یک زن مینویسد

۹۳

پنجشنبه حدودای ساعت ۳ بعدازظهر با صدای یه انفجار مهیب و بعدشم جیغ و داد و درخواست کمک همسایه همه ریختن توی کوچه ...من و جاری هم از تراس خونه ما درست روبرو خونمون اون حادثه رو می دیدیم که دوتا انفجار دیگه اتفاق افتاد و دود غلیظ و زبانه های اتش سرخ بود که توی اون دمای ۴۲ درجه ظهر به اسمان کشیده میشد صدای گریه و جیغ و داد زن همسایه هم با صدای فریاد مردها یکی شد کمتر از ۳ دقیقه اتش نشانی رسید و همه رو پراکنده کرد خونه کاملا سیاه شده  و سوخته تا بعدازظهر صدای گریه زن میومد بوی دود همچنان میومد دلم کباب شد براشون نمیدونم چی توی اون پارکینگ خونه بود که منفجر شد اونم سه بار ماشین؟ وسیله خونه؟ کپسول گاز؟ نمیدونم هر چی بود خسارت بدی زده ...بنظر میومد ماشین صاحبخونه بود که بار اول ترکید ...نمیدونم انقدر اتش زیاد بود و فضا سیاه بود و دود غلیظ که نمیشد دید ...

.......

جمعه رفتیم خونه مادرم و برای رایان پسرخواهرم یه تولد ۳ نفرونه گرفتیم تا دلش خوش باشه باباشم براش کیک خرید و هرکدوم از خواهرزاده ها دوسه بار شمع کیک رو فوت کردن هر کدومشونم میگفتن تولد من هست انقدر که نزدیک بود دعواشون بشه

.......

تعبیر خواب زرافه چی میشه ؟؟؟؟

خواب دیدم یک عالمه زرافه ریز و درشت میان سمتم

۹۲

دیروز با اخرین امتحان رسما مدرسه برای همیشه تموم شد

۱۳ سال تحصیل ساعت ۵ بیدار شدن تو گرما و سرما مدرسه رفتن تلاش کردن نمره های ریز و درشت دوستی ها و خاطرات حیاط مدرسه زنگ های ورزش کلاسای زبان ناهارای سرد شد و بی موقع بخاطر کلاسای اضافه اردوها و رستوران های شاگرد اول های مدرسه همه تموم شدن ...

امروز گفت میشه این یک روز رو استراحت کنم از فردا تست زدن رو شروع کنم؟

گفتم چرا که نه ...

و امروز فقط خوابید انگار بعد از ۱۳ سال تونست با ارامش خستگی در کنه و راحتتر بخوابه

من هم گذاشتم ارامش داشته باشه و راحت استراحت کنه برای یه ماراتن دیگه  ...تا به ۱ شهریور برسیم ...

پ.ن:

پسرم از تابستانی که میخواست بره پیش دبستانی تا همین تابستان ۹۹ هیچ تابستونی رو تعطیل کامل نبوده تمام تابستانها همراه با امتحان و کلاس زبان و کلاس تابستان برای دروس سال بعد بوده و استرس امتحان تعیین سطح مدرسه که ثبت نام نهایی منوط به نمره خوب توی این امتحان بود ..


۹۱

به لادن میگم  چند روزه خیلی قفسه سینه ام درد میکنه نکنه کرونا گرفته باشم

میگه نه بابا من و تو شوهر و بچه داریم دیگه کسی نمیاد ما رو بگیره حتی کرونا

تا حالا انقدر قانع نشده بودم

....

خواهر شوهر نرس هست دیشب گردن درد و کتف درد بسیار بدی داشت میگفت این شیلدهایی که بیمارستان میده شبیه کلاه کاسکت هست و خیلی سنگینه هممون تو بخش همینطوری شدیم ...

تو دلم گفتم بیا میخوان ابروشو درست کنن میزنن چشمشم کور میکنن

....

خدا بخیر کنه

۹۰

۹۰ امین پست تعلق میگیره به یه شادی درونی که نمیدونم سر و کله اش از کجا تو دل من پیدا شده ولی خوبه و فرح بخش

برای تولد امشب دخترا دو عدد کیف دوشی خریدم از این گل گلی ها

موهامو کوتاهتر کردم 

...

لادن میگه سارا خانم ادم شکلات تلخ توی کیفش قایم نمیکنه

میگم گذاشتم موشها رو بگیرم باهاش

میگه باووووشه حالا دیگه انقدرم تلخ نزار یه کم تلخ بزار اون موش بیچاره زهرمارش نشه

یعنی همینقدر پررو هستا این دختر

یه حس خیلی خوب و شیرین دارم

یه احساس خوشایند همراه با شادی

نمیدونم از کجا اومده و چرا این حس رو دارم انگار که خبر شادی شنیده باشم و خیلی خوشحال باشم همینقدر حس شادی و سرخوشی