دیروز این پسر کلاس داشت و صبح اش در به در دنبال کمربندش بود و پیدا نمیکرد من یکی دو روز قبل همه شلوارها رو شسته بودم و اتو کرده بودم و مثل همیشه کمربندها رو روی جالباسی اویزون کرده بودم اومد بهم گفت مامان کمربند مشکی را پیدا نمیکنم گفتم خودم گذاشتم روی جا لباسی اومدم نگا کردم جل الخالق نبود یعنی قشنگ داشتم شاخ در میاوردم نه تو کشو بود نه کمد نه رو جالباسی هیچ کجا واقعا گیج شده بودم که چی شده اخه این کمربند ....میتونید حدس بزنید کجا بود؟!؟!؟! بله کمربند را بسته بود و یادش رفته بود که بسته:)))
.
داستان قفل کردن درها رو که قبلا گفتم همیشه هم دردسرش به ما میوفتاد ولیییییی اینبار دوبار و هر دوبار به عموی پسرم افتاد مجبور شدن زنگ خونه ما رو بزنن که بریم براشون در رو باز کنیم حالا ساعت چند
بله تازه ۸ شب بود ..حسابی هم عصبی شده بود میدونم بدجنسانه هست ولی دلم میخواد هربار براشون پیش بیاد
تا متوجه بشن چقدر واقعا بد هست پشت درقفل موندن
.
پسر دختر عمه معماری شیراز قبول شده بعد بهشون گفتن ۲۷ ام مهر برای ثبت نام حضوری بیان ۲۶ ام میره سایت دانشگاه را چک کنه ساعت ۶ صبح میبینه براش زدن دانشجوی انصرافی ....لازم هست بگم یه چقدر شوکه شدن ؟ قشنگ در مرز سکته بود بچه بینوا ....رفته دانشکده بهش گفتن نهههههه نگران نباش باگ سایت هست برای همه نوشته شده :((((( !!!!! خب اخه ادم چی بهتون بگه یه دور همه اون بدبختا رو سکته دادن دو سه نفر از بوشهر و اصفهان بدون وسایلشون اومده بودن ببینن چی شده چرا اینو زدن دانشکده نیست که دیوونه خونه هست ...
.
منتظرم ۲۲ابان بشه به پست منتظرالنتایج بخندم 
از عجایب روزگار هم میتونه این باشه که برای وبلاگ هایی کامنت بزاری که خودتم خبر نداری ....واقعا جای شگفتی داره ....من نمیدونم اگر اون شخصی که بجای من کامنت میزاره علاقه به وبلاگ و وبلاگ نویسی داره چرا خودش یه صفحه نمیسازه ؟؟؟؟؟؟؟
اول کامنت عجیب را در وبلاگ دکتر ربولی دیدم و بعد هم در وبلاگ خانم مهربانو هر دو هم روز ۱۴ مهر ثبت شدن ..
چیزای عجیبی ادم میبینه واقعا
بالاخره بعد از ۷ ماه ما اون نوشته سبز رنگ و کد رشته قبولی را توی سایت سنجش دیدیم هم ازاد هم سراسری و بسی شادمان گشتیم .....
.
الخیر فی ما وقع
.
ارشد شروع یه فصل تازه در زندگی پسرم
روز ۵ شنبه چهلم عمو بود
ما ورثه برای ۲ شنبه همین هفته یعنی دو روز دیگه یه برنامه دورهمی زنانه توی باغ خانوادگیمون تدارک دیدیم تا به قول گفتنی خانواده عمو را از حالت عزا دربیاریم و برگردونیم به روال عادی زندگی و من اون روز را مرخصی گرفتم و میخوام بیخیال همه فکر و خیالایی که توی سرم چرخ میخورن فقط خوش بگذرونم غذا رو هم پیشنهاد دادیم از بیرون بگیریم و اون روز فقط هممون دور هم باشیم و کنار هم باشیم
بعد از فوت بابا هم برای ما هپچین برنامه ای چیدن و واقعا بسیاااار تاثیر داشت برای هممون
روزها میان و میرن روزهای با هوای بسیااار داغ
راستش نمیدونم اصلا چی بنویسم هزارتا حرف هستا اما خب ...
برای مراسم های عمو که خونشون میرفتیم چونکه مدت زیادی را روی صندلی باید مینشستیم و تحرک خیلی کم بود زانوی راستم انگار اسیب دیده به شدت دردناک شده خم میکنم دیگه صاف کردن و راه رفتنم با خدا هست علنا لنگ میزنم بعضی وقتا هم یهو انگار زانوم خالی میشه ....نمیدونم شاید هم بخاطر سیاتیکم باشه ...دکتر هم نرفتم راستش انقدر هوا گرمه حوصله همه چیز را ازم گرفته ..