متولد ۱۵ آذر 59

اینجا یک زن مینویسد

متولد ۱۵ آذر 59

اینجا یک زن مینویسد

۴۴۳

آخرین باری که نوشتم اینجا (به غیر از رمزی ها که نوشته های دفترچه یادداشت گوشیم بود و خواستم ابنجا ثبتشون کنم ) چرا شو نمیدونم مخصوصا که ممکنه قطع بشه و یهو همه چیز از دسترس خارج بشه ولی خب ثبت کردم دیگه حالا ....

.

هوای امسال به اندازه پارسال گرم نیست انگار متعادل تره خوشبختانه ...بعد از داستان جنگ و اتش بس ما با بچه های ورثه فکر کن ۱۲ تا ماشین سه بار رفتیم سفر سفرهای کوتاه ولی بسیاااااار عالی جای دوستان سبز خیلی خوش گذشت انواع و اقسام ارازلی هم کردیم  از اهنگ گذاشتن و حرکات موزون تاااا صندلی بازی   دابسمش گروهی گرفتن و این چیزا ...در واقع سعی کردیم مقداری از وقایع دور بشیم ...

.

از اواخر اردیبهشت تا همین دوشنبه هفته پیش هم هرروز رفتیم پیاده روی توی پیاده راه استاد شجریان که بسیار به ما نزدیکه اخ اخ نگم که چقدرررر عالی بود دیدن جوانها پیرها بچه ها دوچرخه سوارها نوازنده ها حتی هاپوهای فسقلی که انگار هوای بهار اونا رو هم وادار به شیطنت و بالا پایین پریدن میکرد گذشتن از کنار باغهای انار و گردو و هوای خیلی خیلی خنک کنارجوی های اب خیلی خوب بود اما خب از دوشنبه به بعد تا الان نرفتیم چون انقدر گرررم بود که نزدیک بود غش کنیم گفتیم دیگه باشه واسه اوایل مهر تا عید 

من خب وزن کم‌کرده بودم توی جریانات جنگ حدود ۱۲ ۱۳ کیلو که بعد از اون توی این مدت ۳ ۴ کیلو برگشت اما دوباره با پیاده روی از دست دادمش ...امیدوارم تا عید برنگردم به قبل جنگ  توفیق اجباری شد برای کاهش وزن 

.

پسرجان هم امتحاناتش حضوریه دو سه تا پروژه هم در دست انجام داره که حسابی مشغولش کرده هر وقت باهاش درباره پایان نامه حرف میزنم میگه وااای مامان اصلا یادم نیار که هیچ کار نکردم :)) 

.

پ.ن: 

میدونم که هممون ماجراهای ریز و درشت و سختی را پشت سر گذاشتیم امیدوارم بتونیم ریکاروی بشیم برگردیم و زندگی کنیم  سخته ولی ما از پسش برمیایم ...خوب باشید خیلی خوب لطفا 

۴۴۲

این مطلب توسط نویسنده‌اش رمزگذاری شده است و برای مشاهده‌ی آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.

۴۴۱

این مطلب توسط نویسنده‌اش رمزگذاری شده است و برای مشاهده‌ی آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.

۴۴۰

این مطلب توسط نویسنده‌اش رمزگذاری شده است و برای مشاهده‌ی آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.

۴۳۹

ای بابا هنوز بهار از راه نرسیده تابستون داره رخ نمایی میکنه 

هوا چرا  گرم شده  انقدر ...ناهنجاری دمایی چرا گرمایشی هست اونم تو زمستون ..

.

واحد کناری ما عموی پسرم میشینه که دوتا بچه داره و فکر کنم اخیرا کانگورو هم خریدن چنان بکوب بکوبی راه میندازن نمیدونم چکار میکنن اینا البته نه اینکه بدم بیاد ولی گاهی صدا انقدر بلنده که انگار دختربزرگه پسرکوچیک رو از بالای کمد میندازه پایین و تالااااپ صدای بدی میاد امیدوارم تا عید سالم بمونن

.

ماه رمضان از ماههای مورد علاقه منه خوشحالم که شروع شده اینروزا عجیب به یاد پدرم میوفتم بخصوص یاد خنده هاش و دستای پر محبتش ..

.

خواهر سومی  خیلی خودجوش یه مقدار با هممون سر و سنگین شده بود واقعا نمیدونم هم چرا البته کمی میدونم ولی قابل گفتن نیست اینجوری که حتی بهش زنگ میزدم احوالشو بگیرم  سرد جواب میداد حالا دیروز خودش پیام داده و از این بر و او ور کلی حرف زده فکر کنم عنصر زمان تاثیر گزار بوده ...چون یه جوری سر و سنگین بود که حتی خونه مامان هم نیومد ولی مامان گفتن عیبی نداره  شاید الان سرحال نیست دوست نداره جایی بره حتی اینجا شما هم بهش زمان بدید خودش خوب میشه و این تجربه به درسهای دیگه ای که مامان توی این سالها بهم داده اضافه شد بدون دلخوری بدون دخالت بدون پرسش حتی احوال پرسی فقط فقط زمان بدیم این یه عنصر کاتالیزور عالیه .

.

 و روزهایی که میگذرد...