متولد ۱۵ آذر 59

اینجا یک زن مینویسد

متولد ۱۵ آذر 59

اینجا یک زن مینویسد

۴۴۸

مهمترین انچه گذشت این مدت : 

در واقع هیچ چیز خاصی نیست 

هوایی که میرفت خنک بشه یهو دوباره گرم شده 

.

۱: دو تا از دختر عموها سر یه حرف بیخود از یه ادم بیخودتر(پسرعمو) با هم بدجوری دعوا کردن اونجوری که اگر کنار هم بودن بعید نبود کتک کاری هم کنند

شرح خلاصه داستان: 

کوروش بزرگترین پسرعموی ما هست از من چند ماهی البته کوچکتره 

کوروش همسر و یک دختر دبیرستانی داره و دوتا خواهر لیلا و دنیا 

خواهرش لیلا سه تا دختر داره 

بععععععد این کوروش بسیاااار ادعای ایرانی بودن اصیل و اینچیزا داره از اون عشقه بعضیا و تخت جمشید و ایران باستان خب تا اینجاش خوبه مشکلی نیست هر کس به چیزی علاقه داره ماجرا از اونجا شروع شد که ایشون زیر یک پست زنانه یه جمله احمقانه نوشت : کلا  خانوما موجودات بیخود و نچسبی هستن بدرد نخور و بی مصرف 

وووو خواهرش دنیا از ابن جمله و خود کوروش یک طرفداری احمقانه تر کرد 

و اینجوری شد که بین دنیا و یک دختر عموی دیگه دعوای لفظی شد و خیلی دعوا شد و الان هم با هم حرف نمیزنن اون دنیا که از طرف همه دختر عموها و عمه کلا بایکوت شده و کسی باهاش حرف نمیزنه چون خیلیییی حرفای بدی به هممون زد ...خود کوروش هم که دیگه به قول معروف تو خود حدیث مفصل بخوان ...

.

۲: روز ۵ شنبه ساعت ۵ عصر سوویچ ماشین تصمیم گرفت بازی در بیاره و نچرخه و قفل کنه و هیییییچ راه حلی بهش کارگر نیوفته و انقدر این پسر به سوویچ فشار اورد که بلکه استارت بخوره که مغزی سوویچ کج شد و از ریموت جدا شد و با بدبختی از داخل استارت درش اوردیم به طرز عجیبی قفل کرده بود و یک ساعت تمام هیچ حرکتی نکرد و بعد از یک ساعت با یک تک استارت  روشن شد و بدین ترتیب  مغزی ریموت ماشین نابود شد نتونست به کارش برسه و حسابی حالش گرفته شد ...به قول پدربزرگش بابا جان حکمت خدا این بوده که اون ساعت از خونه نری بیرون 

۴۴۷

جدی جدی انگار هوا خنک شده   راستش برای شیراز در باورمان نمیگنجد که این موقع شهریور هوا خنک باشه معمولا تا اوایل ابان گرما طولانی میشد 

.

چند روز پیش پسرم یک  پیراهن نخی ابی  خوشرنگ  خریده  که برای تولد بپوشه خب این پسر منم مقداری حساسیت داره و هر لباسی میخره اول باید یه دور بشوره بعد اتو کنه بپوشه از اونجاییکه این پیراهن نخ هست اونو شست و من بهش،گفتم احتمال داره اب بره حالا اون منتظره اتوش کنه ببینه اب میره یا نه اگر اب بره اون پیراهن ابی خوشرنگ نخی  از پیراهن پسر به پیراهن مادر تغییر میکنه  

وی نگران که اب نره کوچیک بشه 

مادر وی منتظر که اب بره برش داره واسه خودش 

یه همچین ماااادر مهربونی ام من 

۴۴۶

روزها ی داغ تابستان انگار دارن جاشون را به روزهای گرم و شبهای نسبتا خنک میدن در واقع دیشب که توی تراس بودم از درجه خنکی هوا به وجد اومدم شیراز اونم این وقت شهریور جای شکر داره 

.

تعداد شهریوری های ورثه زیاده و تقریبا توی یه بازه زمانی مثلا ۲۰ روزه تولدهاشون هست  قراره ۱۹ ام شهریور یه تولد دسته جمعی و دنگی بگیریم براشون کار عکاسی را پسرم انجام میده و کیک را من چیدمان فضای تولد و عکاسی هم دخترعمو انجام میده که شوهرش فروشگاه تولد و لوازم قنادی داره مدل کیک تولد قراره گرد باشه و روی اون برای هر کس که تولدشه یه رنگ در نظر گرفتیم که به حالت برش های اسلایسی کیک روش کار میشه و عدد روز تولدش روی اون  زده میشه مثلا ۵ یا ۱۶؛ اینجوری یه کیک ساده خامه ای رنگی رنگی  میشه 

.

پ.ن: روزهای خوبی پیش روی همه باشه همراه با سلامتی 

۴۴۵

یک برش کوتاه 

رمز ندارد 

 

ادامه مطلب ...

۴۴۴

این روزها گرم و افتابی و داغ میان و میرن روزهای شلوغ و خلوت کارهای مونده و نمونده شبهای سخت و آسون  و کنار همه اینها جنگی که همچنان در جریانه و همه پیگیرش هستن اما ترجیح هم میدن خیلی دربارش حرف نزنن انقدر که بار این اتفاقات سنگینه و از توان ها خارجه و بالاتر از همه اینها خدایی که هست و میبینه و میشنوه 

.

ما هم مثل همه مشغول زندگی با همه بالا و پاییناش و پیچیدگی ها و شفافیت هاش هستیم 

گرما هم که نگم دیگه به اوج رسیده انقدر که مصرف سرانه بستنی و هندونه و فالوده داره رکورد های تازه ای ثبت میکنه در خونه ما 

.

۵ شنبه شب با دعوت دختر عمو  رفتیم باغشون البته یه تعدادی از ورثه صبح رفته بودن که برن استخر من نرفتم چونکه از استخر بدم میاد فقط همون بار اول که نوسازه و تازه تازه اب انداختن دوست دارم برم ولی خب استخره اینها بزرگ بود و یک قایق پدالی  سفید شکل قو هم داخلش انداخته بودن که بعدازظهر که رفتیم از خجالتش در اومدیم  

یکی از مدعوین محترم هم یک جعبه شیرینی اورده بود مگه انقدر خوشمزه بود تارت پسته و گردو و کوکی های پسته و گردو و شکلات خلاصه خیلی خوب بود ته توی قنادی هم در اوردیم که بریم سراغش و برای خونه هم بخریم 

.

این روزها پسر جان هم امتحاناتشو میگذرونه و سخت مشغول درس خوندنه دیروز از یکی از پروژه ها و مقاله اش دفاع کرد و امروز یکی دیگه ولی گویا امروزی موفق نبود و استاد بهش گفته باید بازبینی و طراحی اش کنه مجدد و اشکالاتشو برطرف کنه دوباره بارگزاری کنه و برای فردا دوباره نوبت دفاع بهش داده امیدوارم اینبار بهتر شده باشه .

.

پ.ن: خوابم حسابی بهم ریخته وقتی هم میخوابم کابوس رهام نمیکنه کلا سیستمم ریخته بهم اخلاق نداشته ام بهم ریخته هورمونها روحیه همه چیز بنظرم دوباره باید چک اپ تیروئید بدم احتمالا داره سمت کم کاری میره 

.

میگذره همه این روزها خوبیش به اینه که میگذره و بدیش اینه با روزها جوانی و عمر ما هم میگذره و حالا دارم پسرمم هم جلو چشمام میبینم ....شاعر میفرماید:چه بگویم که ناگفتنم بهتر است ...

.

پ.ن آخر: با همه‌ی این‌ها، باز هم فردا از راه می‌رسه... با امیدی که هنوز، هرچند کم‌رنگ، نفس می‌کشه.

شاید سهم ما از این روزها فقط ادامه دادن باشه؛ آروم، بی‌سروصدا و با امیدی که هنوز خاموش نشده .