متولد ۱۵ آذر 59

اینجا یک زن مینویسد

متولد ۱۵ آذر 59

اینجا یک زن مینویسد

۴۴۷

جدی جدی انگار هوا خنک شده   راستش برای شیراز در باورمان نمیگنجد که این موقع شهریور هوا خنک باشه معمولا تا اوایل ابان گرما طولانی میشد 

.

چند روز پیش پسرم یک  پیراهن نخی ابی  خوشرنگ  خریده  که برای تولد بپوشه خب این پسر منم مقداری حساسیت داره و هر لباسی میخره اول باید یه دور بشوره بعد اتو کنه بپوشه از اونجاییکه این پیراهن نخ هست اونو شست و من بهش،گفتم احتمال داره اب بره حالا اون منتظره اتوش کنه ببینه اب میره یا نه اگر اب بره اون پیراهن ابی خوشرنگ نخی  از پیراهن پسر به پیراهن مادر تغییر میکنه  

وی نگران که اب نره کوچیک بشه 

مادر وی منتظر که اب بره برش داره واسه خودش 

یه همچین ماااادر مهربونی ام من 

۴۴۶

روزها ی داغ تابستان انگار دارن جاشون را به روزهای گرم و شبهای نسبتا خنک میدن در واقع دیشب که توی تراس بودم از درجه خنکی هوا به وجد اومدم شیراز اونم این وقت شهریور جای شکر داره 

.

تعداد شهریوری های ورثه زیاده و تقریبا توی یه بازه زمانی مثلا ۲۰ روزه تولدهاشون هست  قراره ۱۹ ام شهریور یه تولد دسته جمعی و دنگی بگیریم براشون کار عکاسی را پسرم انجام میده و کیک را من چیدمان فضای تولد و عکاسی هم دخترعمو انجام میده که شوهرش فروشگاه تولد و لوازم قنادی داره مدل کیک تولد قراره گرد باشه و روی اون برای هر کس که تولدشه یه رنگ در نظر گرفتیم که به حالت برش های اسلایسی کیک روش کار میشه و عدد روز تولدش روی اون  زده میشه مثلا ۵ یا ۱۶؛ اینجوری یه کیک ساده خامه ای رنگی رنگی  میشه 

.

پ.ن: روزهای خوبی پیش روی همه باشه همراه با سلامتی 

۴۴۵

یک برش کوتاه 

رمز ندارد 

 

ادامه مطلب ...

۴۴۴

این روزها گرم و افتابی و داغ میان و میرن روزهای شلوغ و خلوت کارهای مونده و نمونده شبهای سخت و آسون  و کنار همه اینها جنگی که همچنان در جریانه و همه پیگیرش هستن اما ترجیح هم میدن خیلی دربارش حرف نزنن انقدر که بار این اتفاقات سنگینه و از توان ها خارجه و بالاتر از همه اینها خدایی که هست و میبینه و میشنوه 

.

ما هم مثل همه مشغول زندگی با همه بالا و پاییناش و پیچیدگی ها و شفافیت هاش هستیم 

گرما هم که نگم دیگه به اوج رسیده انقدر که مصرف سرانه بستنی و هندونه و فالوده داره رکورد های تازه ای ثبت میکنه در خونه ما 

.

۵ شنبه شب با دعوت دختر عمو  رفتیم باغشون البته یه تعدادی از ورثه صبح رفته بودن که برن استخر من نرفتم چونکه از استخر بدم میاد فقط همون بار اول که نوسازه و تازه تازه اب انداختن دوست دارم برم ولی خب استخره اینها بزرگ بود و یک قایق پدالی  سفید شکل قو هم داخلش انداخته بودن که بعدازظهر که رفتیم از خجالتش در اومدیم  

یکی از مدعوین محترم هم یک جعبه شیرینی اورده بود مگه انقدر خوشمزه بود تارت پسته و گردو و کوکی های پسته و گردو و شکلات خلاصه خیلی خوب بود ته توی قنادی هم در اوردیم که بریم سراغش و برای خونه هم بخریم 

.

این روزها پسر جان هم امتحاناتشو میگذرونه و سخت مشغول درس خوندنه دیروز از یکی از پروژه ها و مقاله اش دفاع کرد و امروز یکی دیگه ولی گویا امروزی موفق نبود و استاد بهش گفته باید بازبینی و طراحی اش کنه مجدد و اشکالاتشو برطرف کنه دوباره بارگزاری کنه و برای فردا دوباره نوبت دفاع بهش داده امیدوارم اینبار بهتر شده باشه .

.

پ.ن: خوابم حسابی بهم ریخته وقتی هم میخوابم کابوس رهام نمیکنه کلا سیستمم ریخته بهم اخلاق نداشته ام بهم ریخته هورمونها روحیه همه چیز بنظرم دوباره باید چک اپ تیروئید بدم احتمالا داره سمت کم کاری میره 

.

میگذره همه این روزها خوبیش به اینه که میگذره و بدیش اینه با روزها جوانی و عمر ما هم میگذره و حالا دارم پسرمم هم جلو چشمام میبینم ....شاعر میفرماید:چه بگویم که ناگفتنم بهتر است ...

.

پ.ن آخر: با همه‌ی این‌ها، باز هم فردا از راه می‌رسه... با امیدی که هنوز، هرچند کم‌رنگ، نفس می‌کشه.

شاید سهم ما از این روزها فقط ادامه دادن باشه؛ آروم، بی‌سروصدا و با امیدی که هنوز خاموش نشده .

۴۴۳

آخرین باری که نوشتم اینجا (به غیر از رمزی ها که نوشته های دفترچه یادداشت گوشیم بود و خواستم ابنجا ثبتشون کنم ) چرا شو نمیدونم مخصوصا که ممکنه قطع بشه و یهو همه چیز از دسترس خارج بشه ولی خب ثبت کردم دیگه حالا ....

.

هوای امسال به اندازه پارسال گرم نیست انگار متعادل تره خوشبختانه ...بعد از داستان جنگ و اتش بس ما با بچه های ورثه فکر کن ۱۲ تا ماشین سه بار رفتیم سفر سفرهای کوتاه ولی بسیاااااار عالی جای دوستان سبز خیلی خوش گذشت انواع و اقسام ارازلی هم کردیم  از اهنگ گذاشتن و حرکات موزون تاااا صندلی بازی   دابسمش گروهی گرفتن و این چیزا ...در واقع سعی کردیم مقداری از وقایع دور بشیم ...

.

از اواخر اردیبهشت تا همین دوشنبه هفته پیش هم هرروز رفتیم پیاده روی توی پیاده راه استاد شجریان که بسیار به ما نزدیکه اخ اخ نگم که چقدرررر عالی بود دیدن جوانها پیرها بچه ها دوچرخه سوارها نوازنده ها حتی هاپوهای فسقلی که انگار هوای بهار اونا رو هم وادار به شیطنت و بالا پایین پریدن میکرد گذشتن از کنار باغهای انار و گردو و هوای خیلی خیلی خنک کنارجوی های اب خیلی خوب بود اما خب از دوشنبه به بعد تا الان نرفتیم چون انقدر گرررم بود که نزدیک بود غش کنیم گفتیم دیگه باشه واسه اوایل مهر تا عید 

من خب وزن کم‌کرده بودم توی جریانات جنگ حدود ۱۲ ۱۳ کیلو که بعد از اون توی این مدت ۳ ۴ کیلو برگشت اما دوباره با پیاده روی از دست دادمش ...امیدوارم تا عید برنگردم به قبل جنگ  توفیق اجباری شد برای کاهش وزن 

.

پسرجان هم امتحاناتش حضوریه دو سه تا پروژه هم در دست انجام داره که حسابی مشغولش کرده هر وقت باهاش درباره پایان نامه حرف میزنم میگه وااای مامان اصلا یادم نیار که هیچ کار نکردم :)) 

.

پ.ن: 

میدونم که هممون ماجراهای ریز و درشت و سختی را پشت سر گذاشتیم امیدوارم بتونیم ریکاروی بشیم برگردیم و زندگی کنیم  سخته ولی ما از پسش برمیایم ...خوب باشید خیلی خوب لطفا