صبح اول وقت از اداره مالیات تماس گرفتن و میپرسن پروانه کسب فلان مغازه توی فلان خیابون به نام شما هست مراجعه کنید ..منو میگی ۸۰ تا شاخ دراوردم اون مغازه توی اون خیابون برای من هست اما پروانه کسب و درامدش نه به نام من هست و نه برای من هست ...چرا؟؟
اونجا یک مجتمع تعمیرگاهی بزرگ هست که برای روانشاد پدرم بوده و انحصار ورثه شده و مالیات بر ارثش هم پرداخت شده و کاراش انجام شده که اگر زمانی خواستیم بفروشیم مشکلی نباشه اما به علت های گوناگون سند جدا نگرفتیم یعنی سند بصورت انحصار ورثه ای هست و به نام وراث جداگانه بصورت هر نفر ۱ونیم دنگ نیست ...اونجا فعاله و دامادمون توش کار میکنه و چند نفر دیگه ما درامد اونجا را برای مادرمون در نظر گرفتیم و تمام کارهاشم با خودشون هست دامادمون اونجا رو بصورت درصدی از ما(یعنی مامان ) اجاره کردن و اون چند نفر دیگه هم همینطور از مامان اونجا رو درصدی اجاره کردن ..از طرفی من و دیکر وراث(۳ خواهر دیگه ام) مغازه های دیگه ای هم از ارث پدربه ناممون هست و ازش درامد داریم به همین دلیل بهمون برای این ملک پروانه کسب نمیدادن در نتیجه پروانه کسب اینجا رو به نام مامان گرفتیم و چون درامدش هم برای مامان هست ایشون هم خودشون مالیات بر درامد و مالیات بر اجاره رو پرداخت میکنن و کاری به ما نداره ..چرا اینا رو گفتم چون الان چند سال همین روال هست و الان یهو سر صبح تماس گرفتن اونم فقط با من اون سه تای دیگه نه حتی به خود مامان هم نه ...خانمه فکر کنم سر صبحی هنوز خوابالو بوده ویندوزش کامل بالا نیومده بود ..
....
حالا صبح زنگ زده خانم فلانی شما سالانه چقدر از این ملک مذکور درامد دارید ؟؟
گفتم هیچی
گفت اظهار نامه به نامتون هست
گفتم چون وارث هستیم
از اون یکی مغازه هم پرسید که فرمودیم پارسال مالیات رو دادیم امسال هم میدیم هر سال میدیم و خواهیم داد ...
...
فرمودند بررسی میکنیم ...
خب بفرمایید بکنید ..
اول صبحی شک میدن به ادم ..
لادن میگه دیدی لو رفتی سارا ..ای مفسد اقتصادی ای فرار کننده مالیاتی 
میگم ارههه میبینی پای پرواز گرفتنم لووو رفتم بعدم نگاه مشکوکی بهش میکنم و میگم فقططط من بدونم کی منو لو داده و از پای پرواز خارجکیم منو کشونده اینجا حقشو میزارم کف دستش
شما مواظب باش سمپلر نشکونی 
...
پ.ن:
دیروز اشفته شدم سر یه موضوعی تو فکرش بودم
استاد گفتن : مگه برات مهمه که دروغ گفته که اصلا درست گفته یا نگفته اصلا مگه خودش مهمه دیگه
گفتم نه اصلا
گفت پس رهاش کن نزار ازارت بده
گفتم سواله برام چرا دروغ گفت اونم این موضوعو ..چی فرض کرده منو؟
گفت : وقتی مهم نیست هیچیش مهم نیست حتی چرایی کارش ..خودت خوب میدونی چرا پس رهاش کن مثل همیشه ..
دیروز از سر همون بیحوصلگی قصد کردم کیک بپزم کیک بدی نشد ولی خب کیک پایه بود و بدون روغن ..رژیمی طور ..خیلیم خوب شده بود اصلا هم پفش کم نبود کاکائوشم خیلی اندازه بود اصلا کمرنگ نشده بود ..
اصلا عالی شده بود ..در همین حد خود شیفته
...
پسرمان از مرز ۱۸ عبور کرده و این به معنای خارج شدن بعضی امور از دستمان هست ..او ارام هست بسیاار ارام ولی من هم کج دار مریز رفتار میکنم ..
...
پ .ن:
ایکاش یک سارای شجاع بودم خیلی شجاع
رونوشت به ضدعفونی های کرونایی :
امسال نرفتیم ارم و بهار نارنج های اردیبهشت را جمع نکردیم تا چای های بعد از ظهرمان را خوش عطر تر کنیم
مسیر محل کار تا خانه را از درختهای توت سیاه اویزان نشدیم و انگشتهایمان سیاه نشد و توت نکندیم و نخوردیم
حافظیه نرفتیم
سعدی نرفتیم
عوضش در خانه ماندیم و هی خیالبافی کردیم با اینها
...
مترو هم از دیروز باز شده شاید رفتیم بازار وکیل و سرمان را پر از بوی عطر ادویه های رنگانگ بازار کردیم ..
امروز من در بیحوصله ترین حالت ممکن قرار داشتم و دارم انقدر که نه صبحانه خوردم نه ناهار پختم نه ازمایشگاه رفتم حتی حوصله نداشتم زنگ بزنم اطلاع بدم تا همین الان هم این بیحوصلگی هست حتی الان هم حوصله ندارم بنویسم چرا بی حوصله ام ...
.
ساعاتی بعد نوشت:
غذا رو از بیرون گرفتم
زنگ زدم ازمایشگاه رو اوکی کردم
دارم تلاش میکنم انقدر دلواپس نباشم تا اینجوری منجر به بیحوصلکی نشه
امروز بعد از حدود شاید سه سال یک دوست بسیااار قدیمی که از اولین وبلاگم توی بلاگفا همراه من بود بهم پیام داد توی پیج قبلی اینستاگرامم و احوال پرسی کرد حتی فکرشم نمیکردم به یاد من باشن ..