متولد ۱۵ آذر 59

اینجا یک زن مینویسد

متولد ۱۵ آذر 59

اینجا یک زن مینویسد

۱۳۷

هر چی به آخر مهر و هفته اول آبان نزدیک میشیم استرس من و پسرم زیادتر میشه از یه طرف هیجان اعلام نتایج و از طرف دیگه استرس اینکه اگر شهر دیگه ای غیر از شیراز باشه چی کار باید بکنیم ..در واقع استرس من زیادتر هست 

بعد از اتفاق یکی دوهفته پیش توی محل کار توصیه اکید دارم برای دوری از اضطراب و استرس ولی مگر میشه ؟؟؟؟

حرفای دیگه هم هست ولی بعدا شاید نوشتم ...نمیدونم چرا اینروزا دچار بیحوصلگی شدم ..

عمیقا احتیاج به حرف زدن دارم درباره چندتا مساله اما نمیتونم با دوستانم دربارش حرف بزنم نمیدونم متوجه هستید یا نه یه حرفایی هست که گفتنش سخت نیست اما شنیدنش کار هر کسی نیست بلد بودن میخواد یه بلد بودن خاص ..میدونم که میدونید چی میگم ..گاهی وقتا میگم کاشکی یکی ظاهر میشد همون جوری همون مدلی که میخوام بعد من خشم و شادی ام رو بهش میگفتم حرفا مو میگفتم بعد اون غیب میشد ..

لادن میگه وارد مرحله ای شدی که بهش میگن مجنونیت:خنده: 

همه چیز قاطی پاتیه اما سعی میکنم از این شوربای عجیب غریب یه بشقاب انرژی زا دربیارم ...

....

پ.ن:

میدونستم مسولیت رو نمیپذیره ولی من گفتم (ایکاش نمیگفتم) و خیلی راحت میگه من پول میدم خودت انجامش بده یعنی اون با دستگاه خودپرداز بانک فرقی نداره و حرف من فقط شبیه یه کارت اعتباری بانکی عمل میکنه اینطور که اعتبارحرفم  فقط در حد پرداخت پول هست ..

من حس له شدن دارم انگار که کامیون از روی من رد شده ..

احساسات درونی من دچار پارادوکس هستن و این به شدت ازارم میده و اذیتم میکنه ....

هوووف دارم ذره ذره حرف میزنم شاید هم همینجا همه چیز رو نوشتم اونچیزی که از درون داره منو میپاشه از هم ..نمیدونم شاید هم انقدرها مهم نیست و من دارم سخت میگیرم ....

بگذریم ....







۱۳۶

در گذار از روزها :

روزها میگذرن عادی و مثل همیشه خبر خاصی نیست غیر از همین کرونا 

چند روز پیش توی ساختمون نمیدونم چی درست میکردن به حدی بوی بدی میداد که حالم بهم خورد خودمم زیاد حال خوشی نداشتم پسرم که اسپلیت رو روشن کرد پنجره اتاق رو باز کرد و اسپری خوش بو کننده گرفته بود دستش و مرتب اسپری میزد سه تا ماسک هم روی هم زده بود منم دیگه دیدم نمیشه همه جای خونه عود روشن کردم حالا به عود هم حساسیت دارم با اون وضعیت ام چشمام هم ریخت بهم ...اصن یه وضعی ها کل ساختمون رو بوی گند برداشته بود .. حالمم خوب نبود حوصله اینکه به جاری ها زنگ بزنم یا بپرسم این چیه رو نداشتم فایده هم نداشت چون دیگه خیلی بو ناجور میومد ...

.....

یکی از همکارا چند روز پیش حدود ۵۰ تا از نمونه های شهرستان رو ریخته بود توی سطل زباله نمونه هایی که از شهرستان میاد یا از ازمایشگاههای سطح استان و شیراز توی پاکت های در بسته هستن و ایشون بدون اینکه همه پاکتها رو چک کنه اونا رو ریخته بود زباله بعد متوجه شدیم تعداد نموته های پذیرش شده با تعداد ازمایش ها نمیخونه دیگه دنبال پاکتها گشتیم و دیدیم اونجاست نمونه ها ...حالا جالبش اینجاست زیر بار نمیرفت میگفت محاله من اینکار رو کرده باشم ....دلم میخواست بزنمش که نصف بشه ها ....

دیگه همینا ...

روز و روزگارتون خوش

۱۳۵

ثبت شود به تاریخ این روزها

دو سه روز پیش یکی از همکاران رضا اینا توی بیمارستان نمازی در اثر کرونا فوت کرد از کادر درمان کرونا بودن دیروز مراسم بود توی محوطه بیمارستان و ...مرد خاکستری ؛من خیلی دلم شور میزنه 

۱۳۴

امروز برای کاری رفتم بیمارستان کوثر به همراه یکی از دوستانم توی محوطه یکی دو نفر منو دیدن و گفتن سلام خانم دکتر احوال شما خوبید

وارد بیمارستان هم که شدیم اول نگهبان بیمارستان و بعد هم اطلاعات بیمارستان دوباره همون سلام خانم دکتر و احترام و اینا 

دوستم گفت سارا چه خبره؟؟؟

منم مونده بودم خودم که اینا چرا به من سلام میکنن در حالیکه منو نمیشناسن ....خلاصه با تکیه بر همون سلام خانم دکتر سریعتر کارمون انجام شد و زود برگشتیم و به روی خودمونم نیوردیم که شما مگه ما رو میشناسید!!!!

حالا من کی دکتر بیمارستان کوثر شدم خدا داند؟؟

احتمالا منو با یکی از خانم دکترهای اونجا اشتباه گرفتن و ما هم نهایت سو استفاده را کردیم و کارمون رو  سریعتر انجام دادیم ....

.....

این ماجرای اشتباه گرفتن موقع دانشجوییم هم تکرار شده بود من وارد دانشکده که شدم رفتم از نگهبانی کلید ازمایشگاه رو بگیرم که به نشانه احترام بلند شد و گفت سلام خانم دکتر بفرمایید

حالا من شبیه کدوم خانم دکتری توی این شهرم خدا داند ...

.

پ.ن:

این روزها بی حوصله ام خیلی سعی میکنم جلو این بی حوصلگی را بگیرم اما چندان موفق نیستم یه جوری که انگار دلم میخواد تمام روز رو بخوابم تمام هفته رو ....ادمیزاده دیگه گاهی هم اینجوری میشه


۱۳۳

دیروز مامان پیام دادن که امروز یعنی دوشنبه زن عمو اینا گفتن میان خونه منم برای ناهار دعوتشون کردم تو هم از سرکار بیا ..

داستان اصلی:

امروز تولد مامان من و دوقلوهای عمو بود و ما (یعنی من و بقیه خووهرام )با بقیه دخترعموها و زن عموها هماهنگ کردیم که امروز مثلا اونها بیان خونه مامان اینا و مثلا من و خواهر هم خبر نداریم و با تماس مامان میایم در حالیکه من مرخصی گرفته بودم اما خواهرم موفق به گرفتن مرخصی نشد...

خلاصه اینکه من کیک تولد را درست کردم اون یکی خواهر کادو خرید و ساعت ۱۰ و نیم صبح همه در خونه مامان اینا بودیم و یه سوپرایز خودمونی ...کلی هم عکس و شیطنت و اینا ....

روز قبل من کیک را درست کردم و بار اول به کل خراب شد اصلا انقدر بد شد خودم موندم چرا همچین شد نه پف کرد نه بافتش خوب شد ...دوباره که دست بکار شدم ارد کم اوردم و ناچار شدم از ارد سبوسدار هم استفاده کنم

...

دیشب اصلا خیلی عجیب بود ته چینی که درست کرده بودم رو با عجله هرچه تماتر بدون خنک شدن برگردوندم و به شکل یک ته چین معلول و دفرمه و عجیب الخلقه دراومد ولی خب من خسته تر و گرسنه تر از اون بودم که دوباره درست کنم همونو خوردیم با پسرم و تازه کلی هم ازش تعریف کرد که صدالبته از معرفتشه ....

نکته مهم: به اشپزی خودتان مغرور نشوید