دیروز مامان پیام دادن که امروز یعنی دوشنبه زن عمو اینا گفتن میان خونه منم برای ناهار دعوتشون کردم تو هم از سرکار بیا ..
داستان اصلی:
امروز تولد مامان من و دوقلوهای عمو بود و ما (یعنی من و بقیه خووهرام )با بقیه دخترعموها و زن عموها هماهنگ کردیم که امروز مثلا اونها بیان خونه مامان اینا و مثلا من و خواهر هم خبر نداریم و با تماس مامان میایم در حالیکه من مرخصی گرفته بودم اما خواهرم موفق به گرفتن مرخصی نشد...
خلاصه اینکه من کیک تولد را درست کردم اون یکی خواهر کادو خرید و ساعت ۱۰ و نیم صبح همه در خونه مامان اینا بودیم و یه سوپرایز خودمونی ...کلی هم عکس و شیطنت و اینا ....
روز قبل من کیک را درست کردم و بار اول به کل خراب شد اصلا انقدر بد شد خودم موندم چرا همچین شد نه پف کرد نه بافتش خوب شد ...دوباره که دست بکار شدم ارد کم اوردم و ناچار شدم از ارد سبوسدار هم استفاده کنم
...
دیشب اصلا خیلی عجیب بود ته چینی که درست کرده بودم رو با عجله هرچه تماتر بدون خنک شدن برگردوندم و به شکل یک ته چین معلول و دفرمه و عجیب الخلقه دراومد ولی خب من خسته تر و گرسنه تر از اون بودم که دوباره درست کنم همونو خوردیم با پسرم و تازه کلی هم ازش تعریف کرد که صدالبته از معرفتشه ....
نکته مهم: به اشپزی خودتان مغرور نشوید
خواهر:یه نفر داره تو کوچمون واسونک میخونه
جِنگِ جِنگِ ساز میادو ...
.
نگار:دلش شاده خواسته بقیه رو هم شاد کنه
.
خواهر:اخه با سوووز میخونه
.
دخترعمه:پس غمگینه خواسته بقیه رو هم غمگین کنه
.
لیلا:شایدم همین جوری خواسته صداشو امتحان کنه
.
مهسا:شایدم رفته خواستگاری نه شنیده
.
نسیم : شایدم جواب مثبت
نسیم: بعد یاد خرج عروسی افتاده
.
مریم:شایدم بله شنیده وحشت کرده نمیدونسته خرج عروسی و اینا چقدره تازه فهمیده نه راه پس داره نه راه پیش
.
لیلا:اخی برای جوون مردم گفته بذار خودمو خالی کنم
.
بخشی از مکالمه و انالیز گروه ورثه مرحوم اق بزرگو
دیشب اصلا نخوابیدم اینکه میگم اصلا یعنی به هیچ عنوان ها حتی بگو نیم ساعت بطرز عجیبی بیخواب شده بودم و اعتقادی هم به قرص های خواب اور ندارم ...صبح هم سرحال بودم فقط کمی سردرد داشتم و گرفتگی عضله گردن و پهلو و پاها که اصلا انقدری نبود که بخوام حتی مسکن بخورم ...و الانم که دارم مینویسم بازم خوابم نمیاد با اینکه دقیقا از دیروز صبح که بیدار شدم تا الان نخوابیدم پلک روی هم نزاشتم ...نکنه مرض بیخوابی گرفتم
حالا اگررررر قرار بود یه امتحانی بدم یا جایی برم که شب نشینی داشته باشه قشنگ از ساعت غروب چشمام سنگین بود و خمیازه میکشیدم ...
یه بار وقتی دانشجو بودم به فاصله یه نیمروز امتحان پایان ترم داشتیم امتحان اون روز صبحش فیزیولوژی پزشکی بود و امتحان فردا صبحش ساعت ۸ جنین شناسی بود قشنگ از امتحان اول که اومدم خونه تا ۸ صبح فرداش داشتم یه پشت درس میخوندم رضا هم شیفت ۴۸ ساعته بود و خونه نبود اگر مامانم تماس نگرفته بود که دختر مگه امتحان نداری از امتحان جا میموندم با سرعت نور خودمو رسوندم دانشگاه ۱۵ دقیقه هم دیر رسیدم ...
امروز من به شدت گرمم هست خیلی زیاد .. انقدر عرق از سر روم میریخت که استاد محترم فرمودن بهت مشکوکم که دوباره تیروئیده کار دستت بده بدو سریع یه ازمایش بده ...واقعیتش خودمم مشکوکم ...ولیییییی خیلییییی گرمه جلو اسپلیت با دمای ۱۶ من خنک نمیشم در این حد ..
.......
از صبح بی نهایت بار رفتم توی سایت سازمان سنجش میدیدم نه تنها لینک رو فعال نکردن بلکه هیچ خبری هم نیست تا اینکه بالاخره اطلاعیه دادن از ساعت ۲۰ امشب فعال میشه اونم به تدریج ...تا چه پیش آید
.......
صبح سر راهم از امیران صبحانه گرفتم برای محل کار سوسیس بندری اوووف فقط بگم چقدر تند بودا معده داغون دیگه نصفه اشو نخوردم ...الان هم هیچ اشتهایی برای ناهار نداشتم شاید شب اگر اشتها باشه شام بخورم ...ولی دمنوش اماده کردم برای خودم ...من بیشتر از وعده های اصلی عاشق تنقلات هستم بخصوص شیرینی ....اصن یه وضعی هااا...
.
پ.ن:
مخاطب خاص ممنون که هستید ....