دیروز با اخرین امتحان رسما مدرسه برای همیشه تموم شد
۱۳ سال تحصیل ساعت ۵ بیدار شدن تو گرما و سرما مدرسه رفتن تلاش کردن نمره های ریز و درشت دوستی ها و خاطرات حیاط مدرسه زنگ های ورزش کلاسای زبان ناهارای سرد شد و بی موقع بخاطر کلاسای اضافه اردوها و رستوران های شاگرد اول های مدرسه همه تموم شدن ...
امروز گفت میشه این یک روز رو استراحت کنم از فردا تست زدن رو شروع کنم؟
گفتم چرا که نه ...
و امروز فقط خوابید انگار بعد از ۱۳ سال تونست با ارامش خستگی در کنه و راحتتر بخوابه
من هم گذاشتم ارامش داشته باشه و راحت استراحت کنه برای یه ماراتن دیگه ...تا به ۱ شهریور برسیم ...
پ.ن:
پسرم از تابستانی که میخواست بره پیش دبستانی تا همین تابستان ۹۹ هیچ تابستونی رو تعطیل کامل نبوده تمام تابستانها همراه با امتحان و کلاس زبان و کلاس تابستان برای دروس سال بعد بوده و استرس امتحان تعیین سطح مدرسه که ثبت نام نهایی منوط به نمره خوب توی این امتحان بود ..
به لادن میگم چند روزه خیلی قفسه سینه ام درد میکنه نکنه کرونا گرفته باشم
میگه نه بابا من و تو شوهر و بچه داریم دیگه کسی نمیاد ما رو بگیره حتی کرونا
تا حالا انقدر قانع نشده بودم
....
خواهر شوهر نرس هست دیشب گردن درد و کتف درد بسیار بدی داشت میگفت این شیلدهایی که بیمارستان میده شبیه کلاه کاسکت هست و خیلی سنگینه هممون تو بخش همینطوری شدیم ...
تو دلم گفتم بیا میخوان ابروشو درست کنن میزنن چشمشم کور میکنن
....
خدا بخیر کنه
۹۰ امین پست تعلق میگیره به یه شادی درونی که نمیدونم سر و کله اش از کجا تو دل من پیدا شده ولی خوبه و فرح بخش
برای تولد امشب دخترا دو عدد کیف دوشی خریدم از این گل گلی ها
موهامو کوتاهتر کردم
...
لادن میگه سارا خانم ادم شکلات تلخ توی کیفش قایم نمیکنه
میگم گذاشتم موشها رو بگیرم باهاش
میگه باووووشه حالا دیگه انقدرم تلخ نزار یه کم تلخ بزار اون موش بیچاره زهرمارش نشه
یعنی همینقدر پررو هستا این دختر
یه حس خیلی خوب و شیرین دارم
یه احساس خوشایند همراه با شادی
نمیدونم از کجا اومده و چرا این حس رو دارم انگار که خبر شادی شنیده باشم و خیلی خوشحال باشم همینقدر حس شادی و سرخوشی
یه حرفایی هست که باید بگم نمیدونم چطوری و یا اصلا درسته گفتنش یا نه اما میگم در هم برهمه اما هست و خیلی فکرمو مشغول کرده
همیشه نوشتم و گفتم از اینکه مجبور بشم از رضا پول بخوام خجالت میکشم بدم میاد هر چند هر وقت مجبور شدم و گفتم بدون هیچ اما و اگری حتی مقداری بیشتر از انچه خواستم واریز کرده اما من بسیااار بدم میاد از این موضوع حتی اگر اون دریغ نکنه ..نمیدونم متوجه حرفم هستید یا نه
خواهر شوهر یه مهمونی تولد برای دختراش گرفته ( تو این کروناها)ما همه توی یه ساختمون هستیم یعنی لازم نیست بیرون بریم از خونه اما خب افراد شاغل بیرون خونه ان ...مهمانی فرداشبه پس فرداشم محمد امتحان داره اخه چی بگم من ..توی یه ساختمون باشی و تولد دختر خواهرشوهر باشه و رضا هم که اونجور و بعد منم نرم نزارم پسر هم بره ..اصلا میشه؟؟؟؟؟؟؟
پدر و مادر شوهر رو چکار کنم ؟؟؟؟؟ خود پسرم رو چکار کنم بگم نرو به خاطر چی؟؟؟؟؟؟
ایناش یه طرف ..از همه مهمترش:
خواهر شوهر جان فکر جیب ما رو نمیکنی ها خواهررررر ...
من این ماه از لحاظ مالی بسیاار بد هستم یه بدهی از ماه قبل بود که ۹۰ درصد حقوقم بابتش رفت ...حالا علی مونده و حوضش ..یعنی من روی تومن تومن این پول باقی مونده تا اخر ماه را برنامه ریخته بودم الان چه کنم؟؟؟؟؟
وسط ماه یه حقوق کوچولو هست که دقیقا ۱۵ام ماه میگیرم اگر این مهمونی ۱۵ به بعد بود خیلی بهتر بود اقلا دستم باز بود ..
از رضا پول بگیرم؟؟؟؟؟؟؟؟؟
مهمونی نرم؟؟؟؟؟؟؟
نمیتونم قرض بگیرم چون بعد باید ماه بعد ادای قرض کنم و دوباره اوضاع قاراشمیش میشه ...
اصن وضعی هستاااا
مجبورم وارد حیطه پس اندازم بشم و اینکار خیلی ناراحتم میکنه اما بهتر از قرض گرفتن یا از رضا پول خواستنه
فدای این پسر بشم من که دیشب میگفت : مامان اصلا نگران نباشی ها کادو با من از پول تو جیبی هایی که جمع کرده میخواد بگیره کادوها رو ...
دوتا دخترش هم توی یه روز بدنیا اومدن کاش دست کم یک ماه فاصله بود بینشون یا اینکه خواهههرررررر خب اول ماه میگفتی که قراره مهمونی تولد بدی من برنامه میریختم ...
گاهی بعضی ماهها خیلی اوضاع مالیم خراب میشه خیلییییی ها ...
.........
صبح مادرم تماس گرفتن که چطوری مادرجان خوب شدی بهتری؟؟؟
میگم مادر من طوریم نبود که ...
میگه مگه سرما نخورده بودی ؟؟؟
من : چشمان گرد متعجب
نه کی گفته من سرما خوردم
میگه دیشب خوابتو دیدم که حالت خوش نیست میگی گلوت میسوزه تو هم که وقتی مریضی حرف نمیزنی بگی اوضاع ریه هات هم که خوب نیست(داستان داره این ریه ها) گفتم حتما باز مریض شدی....
...
الهی قربونت برم عزیزترینم که انقدر نگران مایی فدات بشم
.....
پ .ن:
ارامش اعصاب
میگذرد این روزها هم