سایه شوم و سیاه کنسر باز افتاده رو جمع کوچیک ما
همه مراحلی که بابا طی کردن رو دارن حالا عمو اینا طی میکنن خاطرات وحشتناک اون زمان که من جز به جز اونا رو نوشتم توی ذهنم تداعی میشه اخه مگه چقدر گذشته ....
روزی که بعد از عمل بابا جواب پاتولوژی را شیما بهمون داد یادم نمیره
شیمی درمانی بلافاصله بعد از عمل
عمو وحید که پشت فرمون بود و گریه کرد
خدایا کمکش کن
.
خیلی کلافه ام خیلی زیاد
ادمی که از هیچ لحظه بعدی خبر نداره
چی فکر میکردیم توی این هفته چی شد ....
چقدر کنسر بی رحم و بی خبر وارد میشه و برنامه ها رو بهم میریزه
متاسفانه همینطوره
عزیزدلمی سارای نازنینم
میدونم تکرار این پروسه چه فشاری به آدم میاره
و بدتر اینکه میدونم تک تک اون لحظه هایی که فکر میکنی پشت سر گذاشتی و کمرنگ شدن دوباره جون میگیرن و هر دقیقه قلب آدم تند و تند تر میزنه و استرس آدم را بیچاره میکنه
امیدوارم مریض تون سلامتیش را به دست بیاره
راست میگی قرار بود این هفته مقدمات عروسی و شادی باشه ... انشاله خیلی زود این سختی میگذره و عروسی برپا میشه
تیلو جان من
دقیقا همینه که میگی
درسته ما از عمو خاطرات خوبی نداریم ولی نمیخوام بیمار باشه اونم این بیماری
امیدوارم واقعا
اره دقیقا خیلی دلم برای عروس میسوزه
سلام
متاسفم
میدونم چی میکشین این حالتو موقع بیماری مامان احساس کردم. اما امیدوارم که درمان ایشون با موفقیت انجام بشه
سلام

خیلی کلافه ام دلم میخوادازش دلخور باشم ازش ناراحت باشم ولی سالم و سلامت باشه اصلا دلم نمیخواد کوچکترین بیماری ای داشته باشه
ان شاءالله بخیر بگذره
ان شاالله