متولد ۱۵ آذر 59

اینجا یک زن مینویسد

متولد ۱۵ آذر 59

اینجا یک زن مینویسد

۱۷۷

گاهی یه خبر حتی خیلی کوچیک و حتی در حد شایعه خیلی سریع میتونه کل ارامش منو بهم بزنه و همه چیز رو بهم بریزه و حتی روزهها و هفته ها فکرمو مشغول کنه حس نا امنی که بهم مستولی میشه خیلی فشار روانی بدی بهم وارد میکنه تازگی ها به این نتیجه رسیدم که به خودم میگم قبلا هم از این بدتر بوده   تموم شده چی میخواد بشه اتفاق خاصی نمیافته اما فکرش همچنان مثل یه اب باریک جاری توی ذهنم باقی میمونه هر چند من اصلا نه این وضعیت پریشانی رو بروز میدم و نه دربارش با کسی حرف میزنم ...اما خیلی زیاد بهم اسیب میزنه ...حس بدی ایجاد میکنه درونم که انرژی زیادی ازم میگیره تا بتونم بهش غلبه کنم ....شاید یکی از همین راهها نوشتن این موضوع هست ....تازگیها زیادی ترسو شدم و حس نا امنی زیادی دارم که نمیدونم از کجا و کی شروع شده ....انقدر ضربان قلبم بالا میره که گاهی دچار پانیک عصبی میشم و تنها کسیکه متوجه این موضوع میشه لادن هست تلاش میکنم اصلا بروی خودم نیارم ولی گاهی نمیشه  بخصوص اون شبی که نیمه شب دچار این حالت شدم فکر کردم کارم تمومه انقدر که حالم بد شد و  علتش هم فقط یک سری پیام بود و این شده یک موضوع ازاردهنده برای این روزهام و ماههاست که گرفتارشم ....

نظرات 5 + ارسال نظر
بلاگر شنبه 6 دی 1399 ساعت 19:30

میدونی چطور برطرفش کردم ؟
میگم در خوشبینانه ترین حالت ۴۰-۳۰ سال دیگه نیستم ، غصه چیو بخورم !

فکر میکنم کامنتتون نیمه اومده
درسته
ولی اون پیامی که بهم دادن خیلی بد بود و واقعا فکر کردم اون اتفاق افتاده حالم یهو خیلی بد شد

یه بنده خدا شنبه 6 دی 1399 ساعت 18:42

تا قبل اینکه اتفاقی رخ بده نباید نگران چیزی بود.
این میشه واویلای قبل مصیبت
کوچه ی علی چپ رو گذاشتن برا ایطو موقعها

هیچ چیزی توی دنیا ارزش بر هم زدن آرامش خودتو نداره همشهری

بله حرفتون درسته

پیشاگ شنبه 6 دی 1399 ساعت 15:13 http://bojboji.blogfa.com

سارا منم گاهی همینجوری میشم که تپش قلب پیدا کنم و به قول تو تمام علائم پانیک رو هم دارم
وقتایی که از چیزای قدیم چیزی یادم میاد که دوسشون ندارم این حالتی میشم
درکت میکنم

ویرگول شنبه 6 دی 1399 ساعت 12:29 http://Haroz.blogsky.com

چقدر فشار روت هست سارا جان چرا نمی نویسی که حداقل راحت بشی؟ باور کن نوشتن یا صحبت کردن در موردش می تونه کلی سبکت کنه.
خواهشا مواظب خودت بیشتر باش

چی بگم ویرگول جانم
حالا سر فرصت مینویسم که چی شد این بار اخری
مرسی عزیزدلم

تیلوتیلو شنبه 6 دی 1399 ساعت 09:17 https://meslehichkass.blogsky.com/

دقیقا میفهمم چی میگی
این حس ناامنی را خوب میشناسم
این درد فلج کننده از اخباری که گاهی حتی درست هم نیستند و من میدونم این موضوع را... ولی اثرشون را روی من میگذارن

دقیقا همینطوره تیلو نمیدونم چرا اینجوری شدم !

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد