بعد از اتفاقات یلدای پارسال خونه پدربزرگ پسرم امسال هیچ مراسمی گرفته نشد در واقع از یلدای پارسال و اتفاقات خونه عموی کوچیک پسرم و جدایی از همسرش (همون خود..کشی کذایی)کلا مهمانی های خونه پایین و بقیه مهمانی های این طرف خیلی خیلی کم شده
خونه مادرم هم نرفتیم درواقع برنامه خاصی نداشتیم
من و پسر جان هم با هم رفتیم کمی اجیل و شیرینی گرفتیم هوا هم به شدت سرد بود بعد هم رفتیم یه رستوران و اونجا بهمون انار و هندوانه دادن پسرم هم برای من یه دسته گل نرگس خرید که چشمامو قلبی کرد امسال نشونه های یلدا توی هر گوشه شهر پیدا بود و این خیلی خوبه که سنت های ملی و باستانی را که برای خود خود خودمون و ایران هست حفظ بشه
.
یه قطع و وصل ناگهانی برق باعث سوختن ترانس یخچال و اب شدن دو شاخه رابط شد کممونده بود یخچال از دست بره یه ترانس جدید گرفتیم اونم توی هواییکه سیل میبارید ازش ولی فروشگاهش سر کوچمون بود و جای خاصی نمیخواست بریم برای خریدش
.
روزگارتون خوش سرتون سلامت
۱:دیشب خواهر تماس گرفت و گریه گریه که
از کارت بانکیشون دزدی شده و متوجه نشدن
گویا از ۴روز پیش دزد نامحترم شروع به برداشت کرده برداشت های کم در حد ۶۰۰ و ۹۰۰ و اینا بعد برداشت های بیشتر در اندازه ۸ تومن و ۹ تومن و دیروز که شوهرش خواسته پول براش واریز کنه که دستمزد کارگر را بدن متوجه شده مبلغ خیلی زیادی از پولش کسر شده اول فکر کرده خودش اشتباه واریز کرده ولی وقتی چک کرده دیده که از حسابش برداشت شده نکته قابل توجه اینه که اس ام اس برداشت ها نیومده در حالیکه فعال بوده یعنی خودش که پول جابجا میکنه پیام واریز و برداشت میاد ولی اون دزد که برداشت میکرده پیامی نمیومده فعلا کارت را مسدود کردن پول را به کارت دیگه ای واریز کردن و شکایت کردن اما خب بعید میدونم پول به دستشون برسه پلیس بهشون گفته احتمالا سر خرید یک چیزی کارتتون را کپی کردن چون از این کارت خرید انلاین نمیکردن فقط سر ماه باهاش خرید خونه انجام دادن ....این حس که دست کسی تو جیبت هست حس مزخرفیه که اعتمادت را از بین میبره ...
.
۲: مساله ای برای پسرم پیش اومده بود (یا شاید هنوزم هست چونکه فعلا حرفی دربارش نمیزنه) که وقتی شروع کرد باهام دربارش حرف زدن دست و پام بی حس شده بود و توی قلبم احساس دردمبهمی داشتم من میدونم چقدر پسرم ناراحته من خودمم خیلی تحت تاثیر این وضعیت هستم ولی خب اون جوان هست تنهاست و احساس بدی پیدا میکنه (ماجرا به پدرش و نبودنش توی زندگیمون مربوط میشه ) حرفی شنیده که عمیقا ازارش داده و وقتی بهم گفت و من باهاش حرف زدم خیلی اروم شد ولی بعید میدونم کاملا حل شده باشه ...دوست دارم دوباره ازش سوال کنم اما خب میگم شاید داره فراموش میکنه و من با سوال کردنم دوباره یاداوری میکنم و به خودم میگم اگر مساله ای باشه قطعا خودش خواهد گفت ...دقیقا ۵ شنبه هفته پیش همین ساعت بود که گفت دربارش و تغییر رفتارهاش کاملا از دوشب قبلش مشخص بود خودم میدونستم چیزی شده ولی نمیدونستم اینه ....
بزرگ شدن بچه ها خیلی خوبه ولی فکر و نگرانی پدر مادرها هم همونقدر باهاشون بزرگ میشه ...
۱:توی گروه ورثه حرف از چای و فرنی و حریره بادوم بود که توی هوای سرد چه خوبه و اینا چند سال پیش یکی از دختر عموها گفت فرنی چطور میپزن یکی زن عمو ها براش توضیح داد و گفتش باید مرتب همش بزنی تا هودشو بگیره و قوام بیاد خلاصه بعد از یک ساعت دختر عمو پیام داد چرااااا قوام نمیاد یک ساعته دارم همش میزنم انگار اولشه من گفتم خب یکم زیر اجاق را بیشتر کن با تعجب نوشت مگه باااید روی حرارت باشه
حالا امروز هم که حرف فرنی بود دختر عمو گفت پاشم یه فرنی درست کنم دختر عمه بهش گفت فقط بزارش روی حرارت بعد همش،بزن
.
۲: سفارش بافت کیف رافیا گرفتم اولین بار بود سفارش میگرفتم همیشه برای خودم و خواهرا میبافتم یا میدوختم اینبار ولی کار سفارش دوتا از دوستای خواهرم بود امیدوارم خوششون بیاد هر دوشون یک رنگ بودن انقدر این نخ خشکه تمام کنار انگشتام زخم و زیلی شدن ...
.
۳: امروز برای ناهار با ورثه قرار داریم قابلمه پارتیه چیه از اون مدلها من کشک و بادمجون میبرم
.
۴: در شیراز هوا همچنان معتدل هست البته صبح ها و شبها سرد میشه
روز گارتون خوش رفقا
دیروز این پسر کلاس داشت و صبح اش در به در دنبال کمربندش بود و پیدا نمیکرد من یکی دو روز قبل همه شلوارها رو شسته بودم و اتو کرده بودم و مثل همیشه کمربندها رو روی جالباسی اویزون کرده بودم اومد بهم گفت مامان کمربند مشکی را پیدا نمیکنم گفتم خودم گذاشتم روی جا لباسی اومدم نگا کردم جل الخالق نبود یعنی قشنگ داشتم شاخ در میاوردم نه تو کشو بود نه کمد نه رو جالباسی هیچ کجا واقعا گیج شده بودم که چی شده اخه این کمربند ....میتونید حدس بزنید کجا بود؟!؟!؟! بله کمربند را بسته بود و یادش رفته بود که بسته:)))
.
داستان قفل کردن درها رو که قبلا گفتم همیشه هم دردسرش به ما میوفتاد ولیییییی اینبار دوبار و هر دوبار به عموی پسرم افتاد مجبور شدن زنگ خونه ما رو بزنن که بریم براشون در رو باز کنیم حالا ساعت چند
بله تازه ۸ شب بود ..حسابی هم عصبی شده بود میدونم بدجنسانه هست ولی دلم میخواد هربار براشون پیش بیاد
تا متوجه بشن چقدر واقعا بد هست پشت درقفل موندن
.
پسر دختر عمه معماری شیراز قبول شده بعد بهشون گفتن ۲۷ ام مهر برای ثبت نام حضوری بیان ۲۶ ام میره سایت دانشگاه را چک کنه ساعت ۶ صبح میبینه براش زدن دانشجوی انصرافی ....لازم هست بگم یه چقدر شوکه شدن ؟ قشنگ در مرز سکته بود بچه بینوا ....رفته دانشکده بهش گفتن نهههههه نگران نباش باگ سایت هست برای همه نوشته شده :((((( !!!!! خب اخه ادم چی بهتون بگه یه دور همه اون بدبختا رو سکته دادن دو سه نفر از بوشهر و اصفهان بدون وسایلشون اومده بودن ببینن چی شده چرا اینو زدن دانشکده نیست که دیوونه خونه هست ...
.
منتظرم ۲۲ابان بشه به پست منتظرالنتایج بخندم 
از عجایب روزگار هم میتونه این باشه که برای وبلاگ هایی کامنت بزاری که خودتم خبر نداری ....واقعا جای شگفتی داره ....من نمیدونم اگر اون شخصی که بجای من کامنت میزاره علاقه به وبلاگ و وبلاگ نویسی داره چرا خودش یه صفحه نمیسازه ؟؟؟؟؟؟؟
اول کامنت عجیب را در وبلاگ دکتر ربولی دیدم و بعد هم در وبلاگ خانم مهربانو هر دو هم روز ۱۴ مهر ثبت شدن ..
چیزای عجیبی ادم میبینه واقعا